قسمت 2
سرراست
همیشه با شماست
تریستان...
کی اومدی خونه؟
همین الان
هی اگه سرت شلوغ
نیست میتونی پدربزرگ رو
بیدار کنی؟
بعد شستن این غذا
رو اماده میکنم
فهمیدم
وایی کجا چنین چیز
کمیابی رو گیر اوردی؟
تو راه خونه
اره اره...
این بهترین فصل برای
ایناس
با کمی روغن کنجد
اینجا...
خراش
اینجا تریستان
بگو ااااا....
اوکیه پدربزگ
خودت بخور
خودم میخورم
نگاه
خوردن
خودم میخورم
خوردن
خوردن
هی خواهر؟
خونه هم دیر میای
این چند روزه
انگاری واقعا سرت شلوغه...
چه خبره؟
فقط کمی کار
اضافی
که اینطور
اره
کارخونه زنگ زده
بود...
گفتن که روزای بیشتری
مرخصی گرفتی پرسیدن
حالت خوبه یا نه
فشار دادن
مالیدن
مالیدن
پاشیدن
پاشیدن
تکون دادن
SMACK
HAA
هی خوابیدی؟
اره فکر کنم
پس شب بخیر
خوبه خوبه
اوکیه بسه!
خب برو بریم
اماده ای؟
یک دو!
هیی!
اینطور فکر نمیکنی؟
هوففف...انگاری همه داخل
این شهر خوب میدونن چطور
اشغال تولید کنن
باید قدردان باشی
باید خوشحال باشی
که اصلا همش رو توی سطل
زباله انداختن
یادت نیست یه زمانی
اینجا فقط سطل زباله های
سیاه بود؟
راست میگی
خب بیا بقیه
هم بزاریم!
یک دو ...
روز فیت...
هوفف
کمی زودتر از بقیه
شروع شد
هی اینجا!
اوه....
سلام
این اولین سلامی بود
که هر روز دریافت میکرد
از وقتی کارش رو
شروع کرده زیاد به اونها بر میخورد
هی دلیل خاصی
وجود نداشت
و به همدیگه احوال
پرسی میکردن
فقط یه سلام
کافی بود...
اما برای اون...
هوفف
همون ها بودن که
داخل اون تاریکی بهش
قدرت میدادن
فکر نمیکنی عجیبه؟
چی؟
چرا باید کسی
مثل اون اینجا زندگی
کنه؟
نمیدونم...
اون حتی از زنای
تلوزیونی هم خوشگلتره
اتوبوس روستا
اوه؟
هی ببین کی
اینجاست
BOW
بعد از 30 دقیقه پیاده
روی در کوچه ی سایه دار...
به یک راننده اتوبوس
برخورد میکند...
که اون هم یکی از
معدود افرادی هست که بهش
سلام میکنه
اون عادت داره که
مدام حرف بزنه چه فیت
گوش بده چه گوش نده...
اما خوشبختانه...
به نظر میرسه حتی
وقتی فیت به او پاسخی نمیده
هنوز هم از خودش لذت میبره
خوش امدید!
اون مرد خیلی
پر انرژی هست
در طول سفر
اتوبوسیش...
او اغلب صدای راننده رو
لالایی تلقی میکرد و میخوابید
کش اوردن
بعد چند ساعت
داخل اتوبوس...
او به یه کارخونه
کوچیک قطعات خودرو میرسه
کار او داخل اینجا
خیلی اسون بود
بعد از اینکه یه قسمتی
تمیز میشد او باید با
کمپرسور برای خشک کردن
انها استفاده میکرد...
فشار هوا
و سپس اونهارو
با پلاستیک بپیچد
یه کار دستی
ساده بود...
اما به طرز عجیبی
او ازش خوشش میومد
کار ممکنه ساده باشه
اما قبل اینکه بفهمید...
صدا
زمان به سرعت میگذشت
دراوردن
هوفف...
بعدشم وقت نهار
فرا میرسد
به خاطر اراعه نهار با
کیفیت و عالی شناخته میشد...
کارخونه ای که
فیت کار میکرد...
اما متاسفانه اونها فقط
برای کارکنان اونجا فراهم
شده بودن
درمقایسه با اون
نهار اماده ی فیت خیلی بد بود
با وجود اون چیزایی
که داشت هنوز از نهارش
راضی بود
راستش رو بخوای تازه
نصف سال گذشته...
از اونجایی که اون میتونست
برای نهارش تخم مرغ بخره
او واقعا از غذاش
راضی بود
انقدر اروم بود که
انتظار داشتی چیزی
زمزمه کنه
خوردن
خوردن
درست مثل این...
زمان نهار تنها زمانی
بود که اون بیشترین
ازادی رو داشت
وقت نهار برای اون خیلی
با ارزش بود تنها زمانی
که در شادترین حالت خودش بود
اما یه وقت هایی...
حتی همین...
خواسته ی
زیادی بود
ادامه دارد...
تو اینجایی!