28
ببخشید
بیخیالش...
راستی...
ها؟
چرا...
این وقت شب
اومده بودی حموم؟
حمام رویاها
خب...
چون...
چون؟
چرا اول خودتُ
نمیپوشونی؟
ها...!؟
حالا که فکرشُ میکنم
داشتم...
لخت تو خیابونا
میدویدم، نه؟
لازم نیست
نگران باشی
دیر وقته
و خیلی هم
سریع میدویدی
تنها کسایی که
تو رو شناختن...
من...
و آبجی سجون بودیم
سجون نونا هم
منو دید...؟
آره، دنبال
تو میگشت
باید بهش زنگ میزدم
میگفتم پیدات کردم ولی
گوشیمُ جا گذاشتم
از خجالت...
دارم آب میشم
سردت نیست؟
ها؟
پرسیدم
سردت نیست؟
آره، سردمه
داره سردترم میشه
فکر کنم چون دنبالت
دویدم...
یجورایی گرممه
میخوای منم...
لباسمُ دربیارم؟
هممم...؟
اشتباه برداشت نکن!
فقط نگران بودم
سرما بخوری!
اگه اونجوری
نگام کنی...
حس بدی
بهم دست میده!
چی!؟
اوضاع رو
خراب کردم
نباید اون حرفُ
میزدم...
حالا چیکار کنم!؟
چیکارکنم خدا
چیزی که گفتمُ
فراموش کن لطفاً
بدش من
چی؟
گفتم بدش من
لباستُ...
جدی...؟
میخوای...
لباسمُ بکنم؟
آره...
باشه...
خجالت میکشم...
میشه روتُ اونور کنی؟
باشه
چی...؟
چرا قلبم اینقدر
تند میزنه
اونم سر همچین چیز کوچیکی!
نگاه که نمیکنی!؟
نه...
اوه خدا...
قلبم داره
منفجر میشه
واقعاً رد دادم!
نصفه شبی
تو خیابون...
دارم لخت میشم!
اگه یکی رد بشه..
و ما رو ببینه چی!؟
ولی این چه حسیه دارم!؟
چرا کصم اینقدر...
داغ شده!؟
آااه...
حالا میتونی...
برگردی
شورتمُ...
کندم!
خیلی خب...
چی...!؟
یکی اونجاست...
نگو که...!
سجون
نوناست؟؟
ادامه دارد...
حمام رویاها