.قسمت هشتم.
هنوزم با سون جونگ قرار میزاری؟
چیییییی؟؟؟
مترجم: LichKing
راستش...
همین الانشم...
داریم قرار میزاریم
حدس میزدم...
این دیگه چه واکنشیه؟!
هیچی نیس
یعنی چی؟!
خب بگو بهم...
خودت گفتی معامله...
پس من باید چیکار کنم؟
اول بهت یه وظیفه میدم...
چه وظیفه ای؟!
کیم می جوو
اون تو حفظ رابطش با
سون جونگ خیلی پا فشاری میکنه
باید اون رابطه رو خراب کنی
تا بریم سراغ ادامه
ولی چطوری...؟
من که به اندازه
سون یونگ سانبای قوی نیستم
البته اونم چیز خفنی نیستا...
تو تجربه زیادی با زنها نداری
مگه نه؟!
آخه من مشغول زندگی و کارمم
زنها مخوصا تو سن می جوو
بجای ظاهر یه مرد
عاشق توانایی هاش میشن
چون زنا تا 20 سالگی
همه چیو میفهمن
و میفهمن که پسرای خوشتیپ
و خوش اندام باهم هیچ فرقی ندارن
سپس شروع به جستجوی
مردی میکنن که جایگاه
اجتماعی بالایی داره
شاید فکر کنی منظورم
افراد مشهور مثل سیاستمداران و غیره
ولی حتی جاهای کوچیک مثل شرکت ها
اونا به دنبال همچین مردین
حالا متوجه
قضیه شدی؟
توهم از موقعیت بالات
استفاده کن
البته زیاده روی هم نکن...
بهش مثل یه
بازی نگاه کن!
حق با اونه
می جوو تا حالا
بهم نخ نداده
ولی تا به اوج رسیدم
اومد پیشم تا برا خودش
یه جایی داشته باشه...
که اینطور...
راحت تر از چیزیه
که فکرشو میکردم
دزدیدن قلب همه زنا!!!
میونگ جین!
بهم بگو دیگه!
پس چرا ساکت نشستی؟؟؟
باشه بهت میگم...
سون جونگ به خوبی
برا آزمون آماده میشه؟
از کجا دربارش میدونی؟
یعنی نمیدونی
که باهام معامله کرده؟!
اون بهم گفت
تا کی میخوام این
زندگی کثیفو ادامه بدم
و بهم گفت چرا
جلسه بر نمیداری؟
درواقع گولم زد!
بهم گفت که داره برا آزمون
آماده میشه و من به جاش ادامه بدم
ولی شرط گذاشت
که سهمی از شهریه
رو بدم بهش...
یعنی چی؟!
باهاش موافقت کردی؟؟؟
خب منم خیلی تعجب کردم...
ولی قبول کردم
چون...
می جوو، من میخواستم
پیش تو کار کنم...
خنده داره، مگه نه؟!
اصلا معنی نداره...
حتی با این وجود بازم داری
با سون یونگ قرار میزاری
راسشتو بگم...
همیشه چشممو گرفتی
برا همین ازت پرسیدم
که هنوز با اون
حرومزاده ای یا نه
راستش...
رابطم باهاش مثل قبل نیس...
پس...
قراره ازش جدا بشم!
خوبه...!
خب راحت باش
اگه میخوای باهام
درد و دل کن
بیا بزنیم به سلامتی
بچه های سرراست:)
به سلامتی
اوففففف...عالیه...
میونگ جین
نظرت چیه؟!
حس خوبی داری؟
آره واقعا عالیه
رسیدن به اینجا
سخت نبود...
وقتی شروع کردیم مست کردن...
اولش باهام درد و دل کرد...
و بعدش خواست که تو یه مکان آروم
به درد و دلش ادامه بده
پس منم اونو به ساکت ترین
جایی که میشناسم آوردم
ولی یهویی کارمون کشید به اینجا
میونگ جین...
اگه اینطوری باشه...
نمیتونم تحمل کنم
بزارش توش...
ممکنه معتادم بشه...؟
ادامه دارد...
مترجم: LichKing