شیرین ترین کص قسمت ۱۹ از ۵۵۵۴ صفحه
مهمان · آخرین قسمت امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳ صفحه‌ی ۱۴ صفحه‌ی ۱۵ صفحه‌ی ۱۶ صفحه‌ی ۱۷ صفحه‌ی ۱۸ صفحه‌ی ۱۹ صفحه‌ی ۲۰ صفحه‌ی ۲۱ صفحه‌ی ۲۲ صفحه‌ی ۲۳ صفحه‌ی ۲۴ صفحه‌ی ۲۵ صفحه‌ی ۲۶ صفحه‌ی ۲۷ صفحه‌ی ۲۸ صفحه‌ی ۲۹ صفحه‌ی ۳۰ صفحه‌ی ۳۱ صفحه‌ی ۳۲ صفحه‌ی ۳۳ صفحه‌ی ۳۴ صفحه‌ی ۳۵ صفحه‌ی ۳۶ صفحه‌ی ۳۷ صفحه‌ی ۳۸ صفحه‌ی ۳۹ صفحه‌ی ۴۰ صفحه‌ی ۴۱ صفحه‌ی ۴۲ صفحه‌ی ۴۳ صفحه‌ی ۴۴ صفحه‌ی ۴۵ صفحه‌ی ۴۶ صفحه‌ی ۴۷ صفحه‌ی ۴۸ صفحه‌ی ۴۹ صفحه‌ی ۵۰ صفحه‌ی ۵۱ صفحه‌ی ۵۲ صفحه‌ی ۵۳ صفحه‌ی ۵۴
#19
چی باید بگم؟
راجبمون چیزی
گفته؟
سوالش فریبنده
است.
باید زود جواب بدم...
باید بیشتر
میموندم کافه رو
مرتب میکردم.
فهمید چیشد؟
حالا بیا
داخل چرا بیرون
وایسادی.
چرا اوضاع
مدام داره اینطوری
میشه.
باورم نمیشه
گذاشتم این اتفاقا
بیوفته...
یک بار یک داستانی رو
میخوندم از کتاب که اینطور بود.
خیلی سال قبل، در یکی از
کشورهای اروپایی، مرد فقیری زندگی میکرد.
یک روز،
خونه خودشو
به مقصد یک روستای
جدید ترک کرد.
چند روز از
ترک شهر خودش
گذشته بود...
...یک جا متوقف
شد...
...و در حین استراحت
به خواب رفت.
در زمانی که مرد
خواب بود...
کالسکه ای که توسط
اسب های با شکوه حمل میشد
جلوش وایساد.
بانوی زیبایی از
کالسکه پیاده شد.
ابتدای تشنگی خودشو
برطرف کرد...
...وقتی مرد رو که
در سایه درخت خوابیده بود
پیدا کرد،
آن بانو به سراغ او
رفت...
...و به چهره
مرد خوابیده خیره
شد.
کتاب توضیح
نداده...
...که چه چیزی
راجب اون مرد خاص
بوده.
به هر حال بانوی زیبا
فقط لحظه ای کوتاه چهره
آرام آن مرد رو تماشا
کرد و عاشق او شد.
وقتی مرد
بیدار شد...
...بانوی زیبا
او را سوار کالسکه
کرد و به عمارت با
شکوه خودش برد.
عمارت بزرگی
با اتاق های بسیار
بسیار زیاد.
بانو ضیافت مجللی
ترتیب داد...
او از مرد خسته
استقبال کرد و اجازه
داد راحت اونجا بمونه،
انگار که خونه خودش بود.
آن شب آن دو نفر روی یک تخت خوابیدند.
آن مرد تمام عشقش
رو به بدن اون بانو داد...
...و بانو بابتش
به مرد پاداش داد.
مرد تا حالا
همچین زن زیبایی رو
ندیده بود.
شب طولانی بود و لذت
آنها بی پایان.
روز های بعد مثل
یک جشنواره بود.
نوشیدنی، غذاهای
خوشمزه و یک بانوی زیبا.
هرروز اون مرد
تبدیل به بهشت شده
بود...
...و به زندگی در
عمارت ادامه داد...
...هدف سفرش رو
کامل فراموش کرده
بود.
در طول مدت اقامتش
در عمارت اون هیچی
نمیخواست،
هرچی میخواست
در اختیارش بود.
بانو فقط یک درخواست
ازش کرد.
ازش خواست هیچوقت
به طبقه زیرین عمارت
نره.
کلماتش نشون دهنده
علاقه نبود، نوشیدنی ها
غذاهای خوشمزه، یک زن
زیبا‌...
چیز دیگه ای
نیاز نداشت.
ولی بهشت جای
کسل کننده ای بود.
خیلی زود حوصلش
از این وضع سر رفت.
نتونست کنجکاوی
خودشو کنترل کنه.
قدم روی پله های
منتهی به زیر زمین
میگذاشت...
اونجا می ایستاد
و مدت طولانی به
پایین نگاه میکرد.
یعنی چی
اونجاست؟
حتی زمانی که با
اون زن خوابیده بود
بهش فکر میکرد.
یعنی چی اونجاست؟
یک شب وقتی بانو
خوابیده بود، مرد شمعدانی
بزرگ و روشنی رو برداشت و
رفت به زیرزمین.
پله ها مارپیچ
و بی انتها بودند،
گلوی مرد خشک شده
بود ولی فکر برگشتن نداشت.
و زیر پله ها با
سایه شمع تاب میخورد...
...یکی اونجا
ایستاده بود.
مرد ایستاد و شمع
رو بالا گرفت.
یک دختر اونجا
بود، ساکت.
بدون هیچ حسی
به مرد نگاه میکرد.
مرد به سختی
از دختر پرسید...
تو کی هستی؟
داخل دستش یک
دونه سکه بود.
به جاش
دستشو باز
کرد.
دختر چیزی
نگفت.
مرد سکه رو
بالا آورد.
تا حالا همچین
سکه ای ندیده بود،
علائم و خط جدیدی
داشت.
وقتی به دختر نگاه
کرد انگار داشت دور میشد
و دختر در تاریکی فرو میرفت.
ولی خیلی زود فهمید
کسی که دورتر میشه خودشه.
شمع خاموش شد
و مرد در تاریکی مطلق
با یک سکه فرو رفت.
با جیغ از خواب
بیدار شد.
هنوز زیر سایه
درخت دراز کشیده
بود.
خیلی طول نکشید
تا فهمید کل این بهشت
یک خواب بود.
به سمت چاه رفت
تا آب بگیره که یهو دست
تو جیبش کرد.
اون سکه هنوز تو جیبش بود.
لحظه ای که سکه رو
دید کاملا از خواب بیدار
شد و متوجه شد...
...که اون از فقر رنج میبرد
و در سفری بود تا از اقوام ساکن
در روستایی دور پول قرض
بکنه.
اینکه او همسر
بیمار و کودکان گرسنه اش
رو تنها گذاشته بود.
و همچنین سکه ای
که او داشت آخرین
دارایی اش بود.
خواب کامل
تموم شد.
مرد مدت زیادی به چاه
خیره شده بود و بعد به داخل
چاه پرید.
لعنتی...
پایان

قسمت 19 تمام شد

این آخرین قسمتی بود که امروز بدون حساب می‌تونستی بخونی برای قسمت بعد فقط یه حساب بساز؛ کمتر از یک دقیقه و بدون هیچ هزینه‌ای. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 20

این قسمت را دوست داشتی؟

۰ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی شیرین ترین کص
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت