قسمت 42
تو...
واقعاً فکر میکنی
از پسش...
برمیای؟
چطوری؟
چطور میتونی انتخاب کنی؟
لازمه
انتخاب کنم؟
چی؟
اگه قرار باشه
دو نفر از شما رو کنار بذارم..
قطعاً یکی آسیب میبینه
سوجین...
تو با آسیب دیدن
میا یا یوآه نونا
مشکلی نداری؟
درضمن...
این کاری
نیست که
میخوام بکنم...
من هر سه تای
شما رو دوست دارم
و نمیخوام
هیچ کدومتون
رو از دست بدم
پس به جاش...
میخوام با
هر سه تاتون باشم
نمیشه؟
حرومزاده...
انگار حرمسرا زده
جوری حرف میزنی
انگار کار شرافتمندانهایه
تو واقعاً...
فکر میکنی...
ارزشش رو داری!؟
من...
فقط میگم این بهترین
کاریه که میتونم بکنم
تو هر کاری
که دلت میخواد...
میتونی باهام بکنی
سهاوه!
سهاوه..!
به خودت بیا!
آاه
عااع
واقعاً از هوش رفت
بهتره بذارم بخوابه
مممم
میا...
میا..؟
یوآه...
من...
معذرت میخوام
من مسئولیت
همه چیز رو قبول میکنم
من...
نمیخوام
از دستتون بدم
شما همه...
برام مهم...
هستین...
یه مشت...
برای این که....
میا رو درگیر کردی
پس خفه شو
و این مشت رو بخور
حرومزادهی...
دخترباز...
ببخشید
من واقعاً متاسفم
میدونم حرفای
بزرگتر از دهنم زدم ولی...
حرومزاده
کثافتِ آشغال
آخرش
مسئولیت تصمیم گیری
رو به گردن تو انداختم
میتونم خشم و
عصبانیت تو رو درک کنم
میدونم یه مشت برای
از بین بردن ناراحتیت
کافی نیست
من...
میدونم که...
حرومزاده
وایسا...
آااخ
مگه نگفتی
فقط یه مشت!؟
تکون نخور حرومزاده
خفه شو!
آااخ
خوب بهش
فکر کردم
تو همیشه کیف
سنگین نمونهها رو حمل میکنی
پس مشخصه این
همه قدرت از کجا میاد
تازه متوجه شدی؟
دوس داری
بازم کتک بخوری؟
چون گذاشتم یه بار
من رو بکنی، فکر کردی
دختر ساده و ضعیفی هستم؟
نه بابا... چرا
عصبانی میشی
کافیه
بلند شو
بدنم رو هم
بشور
میخوام همه چی
رو شفاف کنم
اگه فکر میکنی
میتونی از پس حرمسرایی
که سه تای ما توشه بربیای
باید خیلی احمق باشی
از حالا تو
خدمتکار مایی
میفهمم
آااه
خون دماغت
بند اومد؟
همهشون!
اونی که بخاطر
مشتت بود یا؟
بازم میخوای
خر بازی بیاری؟
بذار صورتت
رو ببینم!
آااه
همین چند تا مشت
صورتت رو کج کرده؟
خیلی درد داری؟
حقم بود
من رو نخندون
هنوز چیزی که حقت باشه
رو پس ندادی
هی،خدمتکار...
هااه
میخوام یه چیزی
رو مطمئن شم
چیه؟
شاید بدونی ولی...
ما سه تا خواهر
رابطهی پیچیدهای داریم
صمیمی
هستیم ولی...
یه جور رابطهی
عشق و نفرت
داریم
شاید چون بدون
پدر و مادر بزرگ شدیم
اینجوری شد
کلی کارگر پاره وقت
اومدن و رفتن...
چون نتونستن
از پسش بربیان
ولی یه تازه کار...
تونست هر سه تای
ما رو بگاد
همم
و بعدش حرفی رو
زد که آدم رو دیوونه
میکنه...
اینکه میخواد به هر
سه تامون عشق بورزه
حرومزاده
عصبانیم میکنی ولی...
از اعتماد بنفست
خوشم اومد
اگه واقعاً
اینقدر دیوونهای...
پس شاید ممکن باشه
ولی باید مطمئن شم
نمیتونم همینجوری
حرف مفت یه احمق
رو قبول کنم
چون یه خدمتکاری
باید بدنت آماده باشه
پس باید ادعایی که
کردی رو با بدنت
ثابت کنی، نه؟
راستش...
امروز، روز امن
من نیست
حالا که
میدونی...
هنوزم میخوای
مسئولیتپذیر باشی!؟