خانوم
بانو جین
بانو جنی
خانوم یونو
و مهمتر از همه
خانوم سیم...
همهی اعضای
عمارت...
عاشقتونم!
ما هم
عاشقتیم!
اقامتگاه شاهکوسها
خانوم هیونجون
جین
هر دوتاشون...
از من
حاملهان!
هدفم این بود
با توافق همه با
هیونجون ازدواج کنم!
حالا که هم مادر
هم دخترو حامله کردم
چی میشه؟
نه! این
چه حرفیه!؟
باید مسئولیتشُ
قبول کنم!
به جین
قول دادم
به خانوم
هم قول دادم!
که همه رو
شاد کنم!
اوضاع از کنترل خارج شده
ولی الان وقتشه نشون بدم
سر حرفم هستم!
میرم سر
اصل مطلب
من مسئولیت
جفتتونُ به
عهده میگیرم
همچین مسئولیت
هر دو تا بچه رو!
نه! نمیشه!
نمیشه هر دوتامون
بچه رو به دنیا بیاریم!
خانوم هیونجون
به جای
این حرفا...
بگو ببینم، اگه
قرار بود خودت
تصمیم بگیری بچه
رو نگه میداشتی یا نه؟
من که
دلم میخواد...
بچهمونُ
ببینم
همین نظرم
راجبه تو دارم
جین
چون تو دوبار
بخاطر من حاضر شدی
تو کره بمونی
دوباره نرو
و همه رو تنها نذار
همم...
شاید از بیرون
شبیه یه دختر
آمریکایی باشم ولی...
با این وجود
این اتفاق فوقالعادهست
من میخوام بچه
رو به دنیا بیارم
و...
به جای اینکه
نگران حرفای مردم
باشیم
ازت میخوام تو
هم بچهی مردی که
عاشقشی رو به دنیا بیاری
و با شادی زندگی کنی
با اینکه هیونجون
قبلاً هم ازدواج کرده
هم بچه دار شه
ولی تصمیم جانبا
و جین گیجش کرده بود
اونا اصلن
میدونن...
نتیجهی این
تصمیمشون چیه؟
با این حال
نصیحتشون نکرد
منشی اوه
و ماجرای جین
و جنی...
تست دی ان ای
و حتی زخمای
خودش که از
رییس یو رو
جسمش مونده بود
به وسیلهی این
مرد، یعنی جانبا
درمان شد
این مسیری که روبروش
باز شده بود به لطف
این مرد به وجود اومده بود
و...
سه نفر دیگه
که منتظر تصمیمی
بودن که از اون
اتاق قرار بود در بیاد
ریوجین
یونو و
جنی
تصمیم جانبااین بود
که همه رو به جای
انتخاب یه نفر در آغوش بگیره
و این قرار بود
بهترین تصمیم
زندگیش بشه
جنی تقریباً قلبش
شکسته بود چون این
ممکن بود پایان رابطهش
با جانبا باشه ولی...
تصمیم جانبا یه کورسوی
امیدی در دلش باز کرد
واسه همین بود بعد از شنیدنش
گفت `` حتی من؟``
بعد از گذشت
چند ماه
شکم خانوم
و جنی
قشنگه
بزرگ شده بود
مامان، به اسم
بچهها فکر کردی؟
نه
چیکار کنیم
عشقم؟
تصمیم گرفتیم تا
به دنیا اومدن بچه
بهم بگن عشقم
باید آروم
آروم بفکر اسم باشیم
هول هولکی
نمیشه اسم انتخاب
کرد...
و بالاخره
بچهها به دنیا
اومدن
هیوجین یه
پسر به دنیا آورد
به اسم جاجون
کاملاً شبیه خودم
تق تق
چیکار میکنی
پرنسس!؟
اوپا، زود باش
بیا اینجا
از شنیدن صدای
شیر خوردن بچههات
خسته شدم
چی گفتی!؟
جین صاحب
دوتا دختر دوقلو شد!
هیونجی و هیونا
انگار دارن با
هم مسابقه میدن
بهاطر حرصشون
مطمئنم بچهی خودمن
مطمئنم وقتی بزرگ
شن، ازمن و تو بیشتر
دعوا میکنن!
ولی دیدنشون
استرسمُ پایین میاره
من واقعاً
دیوونهام
چرا تو همچین
وضعیتی به سکس
فکر میکنم!؟
جانبا
شیر دوست داری؟
اگه یکی بیاد
تو چیکار کنیم؟
جلوی جاجون همچین
کاری نکن حداقل!
جانبا
کی دیگه همچین
فرصتی نصیبم میشه؟
اوه خدا
مزهی عجیبی
نداره!؟
اصلن
شیرین
و خوشمزهست
نمیشه جلوی
تو رو گرفت
غذای بچهمونُ میدزدی
شوهر و پدر شیطونی هستی
هاهاهاهاها
هاااع
هاااه
جانبا
دارم ارضا میشم
پس میخوای یه
بچهی دیگه بسازیم؟
تو دیوونهای!
دیگه نمیشه!
میشه!
دیوونه شدم
خداااا
آااه
چیکار
میکنین؟
آی!
از کی اونجایی؟
از اولش
جاجون رو
خوابوندین و...
مامان، اوپا...
جفتتون
نابغهاین!
آااا....
ممهی منم
بخور!
عووپ
اوه!
واسه کی خوشمزهتره!؟
من یا مامان؟
هر دوتاشون
عالین
کدوم دوتا؟
میخواستم تو
بیست سالگی سوار
بنز شم
مشخص شد اون
هدف کوچیک تنها
هدف زندگیم نبوده
یه خونواده میخواستم
چیزی که نداشتم
با گذشت زمان
افرادی وارد زندگیم
شدن که ارزشمندترین
دارایی زندگی منن
اولش میترسیدم
تنها بمونیم یا واسه
ثابت کردن ارزشمون
مجبور به جنگیدن شیم
ولی الان دیگه
نگران این چیزا
نیستیم
جین که همیشه
دنیا برخلافش بود
و کسی رو کنارش نداشت
حالا کلی
آدم پشتشه
خانوم که تمام
خواستههاشُ سرکوب
کرده بود
دیگه مجبور نیست
همچین کاری کنه
چون ما
یه خونوادهایم!
پایان