تابستان سکسی قسمت ۸۶ از ۸۶۲۵ صفحه
مهمان · آخرین قسمت امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳ صفحه‌ی ۱۴ صفحه‌ی ۱۵ صفحه‌ی ۱۶ صفحه‌ی ۱۷ صفحه‌ی ۱۸ صفحه‌ی ۱۹ صفحه‌ی ۲۰ صفحه‌ی ۲۱ صفحه‌ی ۲۲ صفحه‌ی ۲۳ صفحه‌ی ۲۴ صفحه‌ی ۲۵
86
طعم کیمچی آبجی
از یادم نمیره
آره، خیلی خوشمزه
بود... از این به بعد
بیشتر دور هم جمع شیم
حتماً
تو نمیای
آبجی؟
من میرم شهردارُ
ببینم بعدش برمیگردم
ازش راجبه سفر
اروپامون میپرسی؟
آره، حتماً
بچه‌ها، آبجی
تا بلیطا رو نگیره
بیخیال نمیشه
واااو!!
خاله... مهرابم
این پیام رو دادم
تا ببینم شماره‌مُ درست
ذخیره کرده بودی، هه هه
خوانده نشده
اینقدر بزرگش نکن
فقط ازش میپرسم
میبینمتون
بچه‌ها
باشه آبجی
مراقب باش
چرا سوار
ماشین شدی؟
وسط راه پیاده میشم
اون روز برگشتم
به روستا
تابستان
سکسی
چرا؟ کسی رو
میخوای ببینی؟
فقط میخوام
از یه چیزی
مطمئن شم
باشه
زیاد منتظر
نمیمونم
یه ساعت دیگه
اینجا باش
باشه مرسی نونا
نمیدونم چرا
ولی همین که
خونه رو دیدم
دویدم سمتش!
تو کی هستی؟
یه غریبه حق نداره
بیاد اینجا
کامران؟
آاایی
تکون نخور!
بسه!!!
خاله!!!
هی!
چیکار میکنی؟
بگیرینش!
گوه توش!
عووخ!
حرومزاده!!!
خاله...
هااه!
مهراب...!؟
چرا...
فرار کن
مهراب!!!
کامران!
یه ساعت دیگه
میان دنبالمون!
فعلاً فقط
فرار کن!
آه!
مهراب!
تو برو!!
این حرفُ نزن!
زود باش
لطفاً برو!
زودباش
خاله،برمیگردم
به من اعتماد کن!
پشت سرت...
کسی که میاد
دنبالمون ورزشکاره
میزنه لهشون میکنه!
ها؟
تو کی هستی ؟
واو
خاله، بیا
پشت سرم!
گمشو!!!
این پسره
رو ببین!؟
چرا فرار
نکردی؟
اینبار به
حسابت میرسم
اگه مقاومت
کرد، ببندش
باشه
مهراب!
مهراب...!!!
مهراب.‌..
مهراب...
یه صدای
آشنا تو سرمه!
مهراب...
مهراب...
این همون
دانشجوئه‌ست؟
بهت هشدار داده
بودم، مگه نه؟
سیمین...
تو باعث مرگ
کامران و این بچه شدی
بچه‌ها، کلی
کار داریم
اووف
امروز، روز
شلوغیه
هق...
هق...
هوشیاریمُ به
دست میاوردم و
از دست میدادم
تو ماشین
خیلی سر و
صدا زیاده
کدخدا راجبه یه
پرتگاه حرف میزد
شهردار حرومزاده از
همه چی باخبر شده
باید بهش بفهمونیم
جایگاهش کجاست
خیلی پررو شده
آبش راکده
میتونن واسه نجاتش برن
ولی اینجا هرکسی
که توش میفته تبدیل
به یه روح میشه
کلی جنازه اون پایینه
سیمین... چند بار
بهت گفتم تو مال منی
یادت نمیاد
چیکارا باهات کردم!
اینبار جوری ادبت میکنم
که یادت نره، خودتُ
آماده کن
امروز باید
کمکم کنین بچه‌ها
باشه رییس
ها؟
کمربندشُ...
ببند!
به زور یادم میاد
که کمربند آجوما رو
بستم...
یه مدت صدای
کتک‌کاری میشنیدم
دوباره صداها
محو شد
هاا...
هااا..
لرزیدن خاله
رو حس میکردم
چی شده!؟
دیدمش...
ها...؟
خاله دیگه
نمیلرزید
با اینکه هوشیار
نبودم ولی فهمیده بودم
خاله داره
میره یه جای دور
لطفاً نرو
دلم برات
تنگ میشه خاله
دلم برات
تنگ میشه!
اینجا...
یکی اینجاست
ولی هیچی
نتونستم بگم
دلم برات
تنگ میشه...
واو
خودت
دوختیش؟
نه...
فقط گلدوزیش
کردم
گلدوزیه!؟
میتونی اینُ
بفروشی
عالیه خاله!
فکر نکنم خوب
شده باشه
نه، جدی میگم
چطور گلدوزیش
کردی؟؟
واو...
شبیه گله!
ماگنولیاست
اگه خوشت اومده
واسه خودت
ممنون...
این یه اثر
هنریه، نه؟
حتی ماشینم
نمیتونه همچین
کاری کنه!
خاله...
اگه ویدیوهای دوختن
اینُ بذاری رو یوتیوب
کلی سابسکرایبر میگیری
واو...
چقدر زیباست
ببین
باید با هم
یه بیزینس
راه بندازیم
تو خیلی
بامزه‌ای!
هممم...
اگه وقتی برگشتی
حوصله‌ت سر رفت...
هه هه...
ها...!؟
خسته نیستی!؟
داشتی راجبه..
سر رفتن
حوصله حرف میزدی؟
اگه حوصله‌ت
سر رفت...
میتونی بهم
پیام بدی
هر وقت
تونستی...
هر روز بهت
پیام میدم
دروغگو
دروغ نمیگم
همینکه رسیدم
بهت پیام میدم
ها!
مخاطبین
خاله
خاله
خاله
مخاطبین
مخاطبین
ا...
الو؟
اوه...
ها...
صدام درنمیاد...
چرا زودتر
بهم زنگ نزدی؟
مهراب
بیخشید خاله
فراموشی گرفته بودم!
مشکلی نیست
کجایی؟؟
میخوام بیام پیشت!
من خیلی دورم
مهم نیست!
هرجا باشه میام!
اینجا...
غذاخوری سیمین
- پایان -
سپاس از همراهیتون!
پایان

قسمت آخر (86) تمام شد

این آخرین قسمتی بود که امروز بدون حساب می‌تونستی بخونی برای قسمت بعد فقط یه حساب بساز؛ کمتر از یک دقیقه و بدون هیچ هزینه‌ای. ساختن حساب
به روز هستی

قسمت بعد هنوز زمان‌بندی نشده

به محض انتشار اینجا می‌آید.

وارد شو تا قسمت بعد را خبرت کنیم

این قسمت را دوست داشتی؟

۳ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟۴ نفر حسشان را گفته‌اند
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی تابستان سکسی
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت