224
هاااا؟!
احجوسی
خونه..
چه اتفاقی
براش افتاده؟
آرزو!
اومدم تا آرزومو بگم
ایناهاش
سوکیوونگ
مگه نقل مکان نکردی؟
نه بابا فقط
چمدونمو برداشتم
هنوزم دارم
اجاره میدم
همیشه برام سوال بود
که چرا هیچوقت از خونه
بیرون نمیای
مثل اینکه الان جوابمو گرفتم
هاهاها
آره دیگ
خیلی دلم برا این
تنگ شده بود
اونا بهم اجازه نوشیدن نمیدادن
همش میگفتن حواست
باید به بدنت باشه
ولی الان
اشکالی نداره؟
تازه شروع به کار کردیا
یدونه که
اشکال نداره
امیدوارم همینطوری
که میگی باشه
آخ دیگه نمیکشم
دارم میمیرم
از خستگی
ههه ببخشید
انقدر هول هولکی
زدم بیرون که نتونستم
یه لباس درست حسابی بپوشم
نه بابا من چرا باید ببخشم؟
تو ببخش
که من نگا کردم
احجوسی
بله؟
توهم لازم نیس
بابت چیزی
متاسف باشی
همیشه باهام
مهربون بودی
درحالی که من...
اینجوری نگو
توهم کارایی کردی
که یادت نمیاد
درضمن چه فایده
مثلا اگرم بت گیر میدادم..
خودت که دوس پسر داشتی
پس من کی باشم
راستش اونجوری نیس
که تو فکرمیکنی
واقعیتش..
روز سرنوشت سازی
که قرار بود دوس پسرم
همسرم شه...
اوپا خودت گفتی
6 ماه صبرکنم
گفتی که تا اونموقع
بهت وقت بدم خودتو آماده کنی
آهه سوکیوونگ
اونقدرام که فکرمیکنی
ساده نیس
اصلا چرا به ازدواج
فکرمیکنیم؟ مگه
رابطه الانمون چشه؟
من پول خرید یا حتی اجاره
خونه تو سئول رو ندارم
حالا کی گفته
حتما باید تو
سئول زندگی کنیم؟
اصلا حالا که اینجوره
منم کار میکنم
تا بالاخره هرجور شده
یه خونه بگیریم
حتی اگرم کوچیک باشه
کار کنی؟!
فکرکردی یجا مشغول به کاری
اونم بطور موقت دیگه همه چی حله؟
اگه فردا بندازنت بیرون چی؟
همه چی به اون آسونیام نیس که فکرمیکنی
واقعا ناراحتم کردی
من واس همونم
خیلی زحمت کشیدم
ببخشید منظوری نداشتم
ولی رابطمون
دیگه داری تکراری میشه
منظورت چیه؟
ببخشید ولی من نمیتونم
یه مدت با یه دختر بمونم
چه برسه ازدواج
یعنی میگی
از هم جداشیم؟
پس..
اون همه قولایی
که دادی چی بود؟
گفتی همیشه باهام میمونی
گفتی هیچوقت ترکم نمیکنی
حتی اگه هر اتفاقیم بیفته
واقعا متاسفم سوکیوونگ
به نفع جفتمونه
این رابطه رو همین الان تموم کنیم
او..
پاا
اوپا وایس
برای آخرین بارم
که شده..
یه روز دیگه هم
بهش فکرکن
ممکنه تو این یه روز
نظرت تغییر کنه
شاید این رفتارات
بخاطر اینه که روز
سختیو داشتی
باشه
فکرامو میکنم
ولی توقع نداشته باش
که نظرم تغییر کنه
چون من همیشه اینطوری بودم
ولی..
با وجود اینکه
اینو گفت میدونستم
از ته دل راضی نیس
حتی بعضی وقتا
خوابشو میبینم
ولی یه روزی میرسه
که از خواب بیدارمیشه
یعنی من بیدارش میکنم
و ازش میپرسم
که آیا هنوزم میخواد
ازهم جداشیم یا نه
اونموقعس که..
تکلیفم مشخص
میشه
یعنی سوکیوونگ..
تموم این مدت..
منتظر دوس پسرش بوده
که ترکش کرده؟
آخه چرا؟!
واقعا چرا؟؟
درسته من شاید
هیچوقت نفهمم
ولی سوکیوونگ
احمق نیس
تازه..
منم میخوام حمایتش کنم
گریه نکن
من که گریه نمیکنم
تازه بعد اینکه گفتمش
یکمم آروم شدم
ولی بسه دیگ
بیا درباره این چیزای
غمگین حرف نزنیم
نمیخوام آخرش
افسردگی بگیرم
ههه دست خودم نیس
هی یادم میره
ببخشید
همیشه واس چی
انقدر متاسفی؟
برا نگاه کردن به سینه هام؟
یا برا وقتایی
که برا کار
آماده میشدم
یا شایدم اونموقع
که خونه من نوشیدیم
عه این حرفا چیه
بسه دیگه نگو
انگار همه چیزم
میدونسته
همیشه میفهمیدم..
که از دور نگام میکنی
بازم با این وجود
هیچکاری نمیکردی
حالا..
اینسری نوبت منه
راستی..
گفتی اومدی که
آرزوتو برآورده کنم
چه آرزویی میخواستی بکنی؟
فکرکنم خیلی
مست کرده
احجوسی
دوس داری با من
انجامش بدی؟!
ادامه دارد...