47
خیلی متاسفم
آه...
جیهون
دیوونه شدی؟
داری چه غلطی میکنی؟
فکر کردم این تنها
راهیه که میتونم تاوان
گناهمُ بدم
پس ما چی میشیم؟
من چی میشم ؟
هیح هیح
سعی کن
حشری نشی!
وقتی بیست سالم بود
با بابای جیون آشنا شدم
اون یه پروفسور بود و
همیشه میومد رستورانی
که من توش کار میکردم
میشه سفارش بدم ؟
امروز دیر کردی! بشین!
بخاطر خوش رفتاریش و
جنتلمنیش عاشقش شدم
ولی وقتی حامله شدم
فهمیدم متاهله
اون منُ ول کرد و
منم نمیدونستم باید چیکار کنم
میخواستم به
زندگی خاتمه بدم
ولی تصمیم گرفتم
بخاطر جیون زندگی کنم
با اینکه خودم
یه بچه یتیم بودم
نمیخواستم جیون
همون سختیای که من
کشیدم رو تحمل کنه
من هیچ استعدادی نداشتم
ولی بخاطر جیون ادامه میدادم
بعدش باباتُ دیدم
نمیدونم چرا ولی
حس خوبی بهش داشتم
اون مرد مثل من
بیچاره بود و زندگیش
به یه مو بند بود
حس گناهی که داشتم...
تبدیل به
حسادت شد
من که تو عمرم
هیچوقت کسی بهم
عشق نَوَرزیده بود
به مادرت
حسودیم شد
و بالاخره اون شب
کاری رو کردم که هیچوقت
فکرشم نمیکردم
نباید انجامش میدادم
واسه همین با هم
رسماً ازدواج نکردین؟
بخاطر حس گناهت؟
تو از کجا
میدونی؟
آقای جونگهو رو دیدم
فهمیدم
پدرت میگفت ازدواج کنیم
ولی من نمیتونستم
همچین حقی
رو نداشتم
بعد از این همه وقت...
بالاخره فهمیدم...
مامان هنوز همون
دختر ۲۰ سالهست
همون دختری که میخواست
بهش عشق ورزیده شه
هااا
بخاطر حرفایی که زدم
معذرت میخوام
راستش، خودمم
نمیدونم باید چیکار کنم
من عاشقتم و میخوام
ببخشمت ولی...
نمیتونم به مادر
مرحومم فکر نکنم
معذرت میخوام
فکر نکنم بتونم
ببخشمت مامان
هیح هیح
مرسی
مرسی که برات مهمم
همین برام کافیه
هاا!
هاا!
هااا!
هاا!
هووف
هووف
هاا!
هاا!
هااع
هااا!
هااا...
هاا...
عووم
هاا...
هاااع
هاا!
هااا!
هاا..عااع
عاااه
هاااع..جیهون!
مامان!
هاااع
هااا
هااا!
هااا...
هاا...
عمم
هااا...
هااع
هااا
هااا...
ها...
سلام؟
پدربزرگ
منم،جیهون
به حرفات فکر کردم
برمیگردم آمریکا
ادامه دارد...