.قسمت هفتم.
میشه لطفا
کمکم کنی؟
روو دراز بکش!
مگه خودت
نخواستی که
کمکت کنم...
تو این حالت...
میتونم کنترل
بهتری داشته
باشم...
از وقتی که
یادم میاد
نسبت به آشا...
آشا!
بیا بریم شنا!
ولی اگه خوشت نیومد
میتونیم بریم هرجا
که دوست داری
شنا؟؟؟
باشه بریم
ولی نمیدونم چرا
از یه زمانی شروع کرد
به تغییر کردن...
هاااا...؟
برم پیش روو؟!
نه ممنونم!
تموم تلاشمو کردم
که بهش نزدیک شم
ولی...
روو...
یواش تر!
آخ دردم گرفت!!!
متاسفم!
هیجان زده شدم
تو ازینا خوشت نمیاد؟!
یهویی شد حواسم نبود
هومممم...!
گفتی خوشم نمیاد؟!
خب درسته
یکم درد داشت
ولی عیب نداره
هرکاری میخوای بکن
بهت اجازشو میدم
جدی؟!
پس لنگاتو
بندازم رو شونم
مشکلی نداری؟؟؟
نه نکن...!
چرا یهو
خشن شد...
فهمیدم که
عاشق آشا شدم
یعنی دوسش
دارم...
خیلی تنگه...
آشا...
من دوستت
دارم...
چی؟!
فقط همین؟؟؟
من عاشقتم آشا!
الان...
چه حسی داری؟
یکم درد میکنه
الان چطور؟
بهتر شد؟
اگه همینطوری
بمالیش...
من...!
روو...
خسته شدی؟
میخوای دیگه
تمومش کنیم؟
اههه...
دیگه هیچ جونی
برام نمونده
یکم خسته شدم...
ولی نمیخوام
ازش جدا بشم
میخوام همیشه
پیشش بمونم
پیش روو...
خب دیگه
بیا بریم بیرون
هاهاها
حالا تو شدی
یه مرد قدرتمند
اینم پایان این داستان کوتاه
نظراتتون رو حتما برامون ارسال کنید:)
sarrast.com
نمیتونم بزارم
آشا همه چیو
مدیرت کنه...
غیرممکنه کسی نتونه
عاشق آشا نشه...!
امممم...
آشا...
میشه از روم
پاشی...؟
عشق اول روو
جوانه زده!
خیلی وقته
که دوست دارم
باهات انجامش بدم
روو
من دوستت
دارم...
یه احساس
عجیبی دارم...
انگار وزنم
هی داره بیشتر
میشه...!