.قسمت دوم.
لباش نرمه
خیلی حس
خوبی داره
خوشت نمیاد؟
نه مشکلی نیس
تو ادامه بده
بدم نمیاد...
و میتونی...
به جاهای دیگه
هم دست بزنی
صبرکن
انگشتت تا
ته رفته تو
ولی خودت
خیلی خیس کردی
انگشتش بزرگه
و حس خوبی بهم میده
پس...
اینجا نقطه
حساسته؟!
اون تو
خیس و گرمه
منم میخوام
بهت حس خوب بدم
هاااا...؟
من؟؟؟
وایسا
اونجا...
راستی
اسمت چیه؟
ریکیتو.....
منو ریکیتو
صداکن
باشه
ریکیتو...
خیلی
رفته تو...!
کیرش انقدر
بزرگه که
از داخل انگار
دارم پاره میشم!
دقیقا
همونجا...
ریکیتو...!
آره خوشم میاد
هی اسممو تکرار کن
اههههه
دست خودم نیس!
امروز نانا
بهم گفت...
نانا کیه؟
دوستته؟
آره اون
دوستم و یه
شکارچی ماهره...
امروز بهم
گفت...
تو قبیله مردای خوشتیپ
و قوی رو قدرتمند میدونن
درخشان شدن پوست
بعد یه سکس رضایت بخش:)
براهمین منم
تعجب کردم که
همچین مردایی هست یا نه
مرد قوی؟!
یعنی چی؟؟؟
منم دقیق نمیدونم
ولی بهم گفت مثلا
رنگ اون قسمتشون صورتیه
و حق داره
که رهبر بعدی
باشه
لیا
توهم همچین
مردی دوست داری؟
خوب برام
رنگ اون بخش
مهم نیست
ترجیح میدم
یکی مثل خودت
پیداکنم...
بیا یکم
استراحت کنیم
باشه...
حالا که روز شده
بالاخره میتونم
راه قبیله رو پیدا کنم
اگه این مسیرو
دنبال کنم
بدون هیچ مشکلی
برمیگردم خونه
دیشب اگه ریکیتو نبود
نمیدونستم میتونم زنده
بمونم یا نه
حتی باهاش
خداحافظی هم نکردم
ولی براش
بند موم رو جا
گذاشتم تا شاید بعدا
همو دیدیم بشناسیم
دیشب به
لطف ریکیتو...
نه نه نه دیوونه شدم
این افکار چیه دیگه...!
آروم باش...
ولی یه دل نه صد دل
عاشقش شدم
اون خوش قیافه
قابل اعتماد و
ماهره...
فکرکنم پدرم
تاییدش کنه ها؟؟؟
اگه بهش
بگم که میخوام
با ریکیتو ازدواج کنم...
من برگشتم
لیا اونی اومده!
اونی تونستی
چیزی شکار کنی؟
ما از دیروز
بعدازظهر چیزی
نخوردیم...
خب دیروز
دنبال یه آهو بودم
که گم شدم
پدر چطور؟!
اون رفت که
ماهیگیری کنه ولی
رودخونه که خشک شده
معذرت
میخوام
منو بگو که به
فکر رویاپردازی بودم
ولی این
واقعیت زندگی منه
لیا...
ادامه دارد
مترجم: LichKing