آقا معلم در شهر نو قسمت ۱۰۸ از ۱۰۸۲۳ صفحه
مهمان · آخرین قسمت امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳ صفحه‌ی ۱۴ صفحه‌ی ۱۵ صفحه‌ی ۱۶ صفحه‌ی ۱۷ صفحه‌ی ۱۸ صفحه‌ی ۱۹ صفحه‌ی ۲۰ صفحه‌ی ۲۱ صفحه‌ی ۲۲ صفحه‌ی ۲۳
108
پوریوم و
آقای جانگ؟
خانوم و
آقای جانگ...
ها...؟
چه خبر شده؟
دیوونه شدی؟
تا حالا
کجا بودی؟
منظورت چیه؟
فهمیده...!؟
خانوم و
آقای جانگ...
دیوونه‌ی احمق...
تو داری
چیکار میکنی؟
اوهوم
مردم اینهمه هدیه
برات فرستادن...!
اوه خدا...
من عاشق چیزای
لاکچریم...
چی شده!؟
عومم...
وقتی تو و پوریوم
گفتین میخواین واسه
انتخابات مجتمع ثبت
نام کنین خیلی نگران شدم...
همم
شاید بهش فکر
نکنی ولی مادرا
خیلی زنای قدرتمندی
هستن...
این مجتمع
با بیمارستان ما
شریک تجاریه
چون مارو
پروموت کردن
بیمارستانمون
ترکونده
ولی شنیدم
تو بودی که با
رقیبت به توافق
رسیدی...
مرسی
نه بابا...
همه‌ی اینا
کار خانوم جانگ بود
اون بود که
این پیشنهاد داد
چوبکاری نکن
هیمچان
مردیکه سر
حرفش میمونه...
بهت افتخار میکنم!
وایسا ببینم...
بچه داره میاد!
چی!؟
زودباش!
زنگ بزن آمبولانس!
اونروز
هیمچان جونیور
به دنیا اومد
عشق آقای جانگ
به نوه‌ش، پوریومُ
خیلی تحت تاثیر قرار داد
گوگولی
بوگولی
و ازدواجشُ
نجات داد
ماهی از
شوهرش طلاق گرفت
و یه اینفلوئنسر
خفن شد..
پیش پیش ازتون بابت 1 میلیونی شدن تشکر میکنم
جومی هم از
بیکاری وارد
اینستاگرام شد
هروقت حوصله‌م
سرمیره، میرم
ویدئوهاشُ میبینم
آااه...
چون خیلی
بامزه‌ست...
هاهاهاها
ولی اشتباه نکنین...
خانومی
خانومی
خانومی
از وقتی بچه‌م
به دنیا اومد دیگه
به زنم خیانت نکردم
میگن مردم
به این راحتیا
تغییر نمیکنن...
ولی من معتقدم با
دلیل کافی میتونن
مامان سونمی هم
مثل همیشه
به سختی
کار میکنه
تا از خودش و
دخترش محافظت کنه
خیلی وقت نیست
که پدر شدم...
ولی حالا میفهمم
چرا همه‌ی اون کارا
رو میکرد
خلی وقت بود
سکس نکرده بودیم
آه...
ها...
عاشقشم
با اینکه تازه
بچه دار شدم...
ولی اینکه میتونم هر
وقت بخوام باهات باشم
خیلی خوبه
کیرت مثل
داروی شفابخشه
هه هه
عاشقتم
منم عاشقتم
بعداً با بچه
بریم بیرون
یه کافه‌ی جدید باز شده
بریم اونجا؟
باشه!
چه هوای
خوبیه...
آره، عالیه
با کلی زن
مختلف بودم
و هر لذتی که
میشدُ تجربه کردم
فکر میکردم
یه مرد باید
اونجوری زندگی کنه
اشتباه میکردم...
خوشبختی اون زندگی
نیست...
زندگی واقعی یعنی
متاهل بودن...
من میرم دستشویی
حواست به بچه
باشه...
باشه... برو
دیگه هیچوقت به
اون زندگی برنمیگردم
ببخشید...
جان؟
برگشت
آقای هیمچان؟
ها؟
منو یادت نمیاد؟
معلم ریاضیم بودی
فکر کنم
اشتباه گرفتی
چی!؟ مطمئن
بودم خودشه
فکر کنم
اشتباه کردم
هیمچان اینجوری
برخورد نمیکرد
آره، اون
خیلی باحال بود
وقتی رفته بودم
مشکلی پیش نیومد
که... نه؟
معلومه که نه!
من از تو و
بچه‌مون مراقبت میکنم
تا ابد...
- پایان -
پایان

قسمت آخر (108) تمام شد

این آخرین قسمتی بود که امروز بدون حساب می‌تونستی بخونی برای قسمت بعد فقط یه حساب بساز؛ کمتر از یک دقیقه و بدون هیچ هزینه‌ای. ساختن حساب
به روز هستی

قسمت بعد هنوز زمان‌بندی نشده

به محض انتشار اینجا می‌آید.

وارد شو تا قسمت بعد را خبرت کنیم

این قسمت را دوست داشتی؟

۳ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟۱ نفر حسشان را گفته‌اند
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی آقا معلم در شهر نو
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت