.قسمت هشتم.
جوهان میخوای
شرط ببندیم؟
چه یهویی!
چه نوع شرط بندی؟
وقتی بشنوی
بال درمیاری!
لایک و سابسکرایب
مترجم: LichKing
خیلی کنجکاو
شدم...بگو دیگه
خب گوش کن...
خیلی سادس...
بیا ببینیم
که مردم متوجه میشن
شلوارتو درآوردی یا نه!
یعنی چی؟!
من اصلا غلط کردم...
من حدس میزنم
که متوجه نمیشن
ولی...
مگه از آب بیایی بیرون
و برا برنده شدن
دم و دستگاتو تکون بدی
پس شرط میبندم
که مردم متوجه میشن!
اگه شرط
رو باختم...
هرکاری که تو بخوای
من انجام میدم
ههه چه شرط
مسخره ای...
باشه قبوله!
این که
چیزی نیس
معلومه هیچکی
متوجه نمیشه
بخاطر الکل
من انقدر جسارت
پیدا کردم؟!
ولی هیچ مشکلی
با درآوردن شلوارم
تو همچین مکانی ندارم
بیا درش آوردم
پس باید کم کم
آماده باشی برا قولت!
من به قولم عمل میکنم
نگران نباش
البته یچیزی...
اون فکرمیکنه
برا باختنم لازمه که
از آب بیام بیرون
ولی تو همین
آب قراره بمونم
پس آسونه دیگه...
خب جوهان
حالا چیکار کنیم؟
من شرط
رو نمیبازم...
عه وایس ببینم
این تقلبه...!
اینطوری خب معلومه
همه میفهمن...
ولی ما حرفی
از شرایط نزدیم!
آره درسته
ولی...
پس میخوای
اینطوری بازی کنی؟!
تو چرا داری...
داری چیکار میکنی؟!
ههه ببین چه
سریع رفت عقب
خودت گفتی که
ما هیچ شرایطی
نداریم چون نزاشتیم!
اگه مردم ببینن...!
اونوقت خب تو
شرط رو میبری
چرا من
اینطوری شدم؟!
بخاطر این میلرزم
که چون میترسم
مردم بفهمن...؟
البته همشم این نیست
چون هیجان انگیزم هست
من ممکنه ببازم!
اولش که خیلی
شیطون بود
ولی الان...
اون داره
لذت میبره؟!
کاش یکم
سرشو بکنم تو
جوهان حتما
خیلی مستی...؟
آدم اینجا زیاده
پس هیچ راهی نیس
که بتونه اینکارو کنه
چیییییی؟؟؟
واقعا کردش تو...!
این دیگه
شوخی نیس
داره جدی میشه...
جوهان کسیه
که باید مراقب باشه
لو نره...ولی...
چرا من انقدر
نگرانم؟؟؟
اولش برای این
آدمای اطراف
همش میترسیدم...
ولی الان...
من فقط میخوام
لذت ببرم تا شرط
برام مهم باشه...
اگه بخوام برنده بشم
باید مردمو وادار کنم
که نگامون نکنن...
ولی لازم نیس...
چون احتمالش کمه
اینجا کسی سرش
تو کون دیگری باشه!
اگه اون...
همینطوری
منو بکنه...
ممکنه تو همین استخر
ارضا بشم...!
شاید چون
داخل آبیم...
نمیدونم ولی
خیلی تنگ شده
میسو
بچرخ
برای چی؟!
چون احساس میکنم
اینطوری خیلی راحتره
ولی اینطوری صددرصد
که میفهمن...!
احساس میکنم
دیگه وقتشه...!
میسو تقریبا
دیگه آخراشه
و همینطوری پیش بره
قطعا من برندم...
نه این درست نیس...!
هی!!!
شما دوتا اونجا
چیکار میکنید؟!
ما گیر افتادیم
مگه نه؟!
از بین این همه آدم
ما گرفتار غریق نجات شدیم
مهم نیس
بیا دیگه بریم...
نه من شرطو بردم
همین الان باید یکاری
برام بکنی!
باشه ولی اولش...
من و میسو
سرویس وی آی پی
خودمونو از دست دادیم
اون...
ای لعنت بهت...!
یعنی نمیتونه یه
چمدون هم نگه داره...؟
اگه دیگه
اومدم اینجا!
حتی اگه روزی
التماسم کنه...
عمرا دیگه
بیام اینجا...
جوهان؟
بله؟
تو اینجا
چیکار میکنی؟
سویون...؟
من یکاری داشتم
برا همین اومدم...
ولی اینجا
خونه منه
چیییییی؟؟؟
واحد 403
جایی که
زندگی میکنم
بیا بریم داخل یه
گپی داشته باشیم
اوکی...
عه تو
برگشتی؟!
چی تو...؟؟؟
هنوزم که اینجایی...!
پس چرا نمیری؟!
عه جوهان رو میشناسی؟!
و توهم که
میشناسیش!
پس این چیزیه
که اتفاق افتاده؟
خب نمیشه
بهش کمکی کرد...
آره به همین دلیل
منم چمدون هارو
گذاشتم بیرون...
نه منظورم
این نبود...
هیچ انتخاب دیگه ای
بجز زندگی کردن باهم نداریم
همین الان
چی گفتی؟؟؟
اگه کسی بود
که نمیشناختم
حتما عصبی میشدم...
ولی اونو
خوب میشناسم...
توهم که به یه
ادیتور نیاز داری
پس مشکلت چیه؟!
درسته
ولی آخه...
خب دیگه
حرف زدن بسه
این یه
برد_برد
برا هممونه
برا من
خیلی خوب
شد...ولی...
چرا تصمیم گرفت
بهم کمک کنه...؟
بیا از این به بعد
باهم دیگه خوب و
دوست باشیم!
آ..آره باشه...
هرچی
که تو بگی
ولی اون یکی
حتما ازم متنفره...
یعنی میتونم
دل اونم بدست بیارم؟
یا باهاش کنار بیام؟
ادامه دارد...
مترجم: LichKing