قسمت 7
خب چرا وقتی نمیتونی
انقدر میخوری...
مدیرعامل جونگ وو قبلا
اینجا زندگی میکرده.
هی...هی با توعم
بیدارشو
رمز رو نیاز دارم...
یعنی با چند تا لیوان
اینطوری کله پا شد.
امکان نداره...
حتی رمز هم عوض نکرده؟
من اصلا این یارو
رو نمیفهمم.
اوففف
حتی وسیله های خونه هم
تغییر نکرده.
چه ادم سوسولی...
اخ...
سرم.
چی
من خونم؟
اون پسوورد رو بلد بود؟
چقدر با داداشم صمیمی بوده؟
داری میری؟
ساختون 102
اتاق 1205
من همین بغل زندگی میکنم.
چه زن عجیبی.
یادمه رفتیم پارکینگ
ولی بعدش...
یعنی چی...؟
فقط یه راه واسه
فهمیدنش هست.
واقعا اومدی...
فکرشو نمیکردی بیام؟
داری الان همینو میگی؟
واقعا نمیتونم باور
کنم...
نه ممنون قهوه لازم
نیست.
اوه
میتونم از این دستشویی استفاده کنم.
خب...
مشکلی نیست.
همشون جدیدن؟
به نظر نمیاد با
خانواده زندگی کنه...
برادرم زیاد
اینجا میومد؟
واسه چی میپرسی؟
این اتاق چیه؟
وایسا!
هیچ ادب شعور نداری نه؟
ادب و شعور؟
مومن خودت دعوتم کردی
چی میگی.
گفتی منو میخوای یه جا
خلوت ببینی منم اومدم.
ریدم
راست میگه!
من فقط میخواستم
حرف بزنیم
یعنی میخوای چنین کصشعری
رو باور کنم؟
ببین خانم پارک
من کصخل نیستم.
میخواستیی بهم نشون
بدی که داداشم بیست چهاری
اینجا بوده.
منو احمق فرض نکن.
اون فندک تنها چیزیه
که اینجا مال برادرمه...
واقعا دوسش
داری؟
الان بعد اون همه کاری که کردی
احساس ناراحتی داری؟
که چی؟
میدونستم
که باهاشی.
برعکس...
این بیشتر برام
جالبترش میکنه.
زنی که با برادرم خوابیده...
هوممم!