هیچی عوض
نشده.
داریم میریم سراغ
نیروهای اصلی.
من از اول هم
انتظار نداشتم اون
پیرمردهای خرفت بهم
خوشآمد بگن. تازه…
…یه چیزی
هست که باید
پسش بگیرم.
ببخشید…
…ولی دیگه
وقت برای تلف
کردن نداریم.
وقتی این
قضیه تموم شد،
اونوقت استراحت
میکنی.
بیا از اینجا بریم.
وای… راست
میگی.
بزنیم به چاک.
…البته بعد
از سی دقیقه
دیگه.
از سایت سرراست
۲۰۴ - سرنوشت
کون جورینگ
هوم… باد شرقی
چند روزه بیوقفه
داره میوزه.
بدون باد غربی که باد
موافق باشه، استفاده از
قطرههای آبی سخته.
ولی این
یعنی نمیتونیم بشینیم
و منتظر بمونیم. باید
دروازهها رو به همون
روش قدیمی باز کنیم.
اینقدر کش
دادنش هیچ سودی
نداره…
از الان باید با
احتیاط حرکت کنیم.
مطمئنم
روباهها حواسشون
هست.
این که خوبه! تو نبرد
تنبهتن هرچقدر بخوایم
میتونیم از قطرههای
آبی استفاده کنیم.
فکر میکنی قطرههای
آبی معجزه میکنن؟
مطمئنم اون روباهها
آمادهی مقابلهان.
خیلیها
به دستشون
سوختن. پس باید
مراقب باشیم.
اگه حرکتهای ملکه
رو در نظر بگیریم…
…اون درهی اونطرف
تنها راه ممکن
به نظر میرسه.
مطمئنم روباههای
سرخ حسابی ازش
محافظت میکنن.
ولی حداقل
اون زمین یه چیزی
هست که میتونیم
باهاش کار کنیم.
اگه بتونیم رد بشیم،
میتونیم اونقدر نزدیک
بشیم که ملکه رو با چشم
خودمون ببینیم.
هههه، پس قطرههای آبی
رو کمکم خرج کن. البته
اگه میخوای جلوی همه
ملکه رو از پشت بکنی.
هاها، حالا این
ارزش داره که آدم
جونشو بذاره.
خوب با هم
کار میکنن.
ظاهراً «گردباد»
و «مشت سنگی»
قبلاً راه افتادن.
اگه جدا
کار کنیم، هیچ
شانسی نداریم.
باید هرچه زودتر
بهشون برسیم و
به هم بپیوندیم.
راه پیادهروی
طولانیایه.
بریم. بهزودی
یه جنگ تمامعیار
شروع میشه.
نباید اون
لحظه رو از دست
بدیم.
بوم
بوم
بوی گوگرد
میآد… خیلی ضعیفه،
ولی منو یاد گوروجام
میندازه
هوم… تو هم
اینطور فکر میکنی؟
یه چیزی
اونجاست.
کانگ هیوک و
این گوم از جوخهی
۴ «مشت سنگی»
هستن.
عجب قتلعامی.
به این همه
تیر نگاه کن…
داری بهم
میگی این
بقیه چشون
شده؟
آی!
آخ!
ص-صبر کن!
یه لحظه.
تلهست.
اول باید
اوضاع رو بررسی
کنیم.
از همینجا
حواست باشه.
خیلی بیاحتیاطی
نمیکنن؟
ولی…
…یه حسی بهم
میگه باید همونکاری
رو بکنم که میگن.
ها یونگسیک
سونبِ «مشت
سنگی»…
…اونم مرده.
پس فقط سرتیم
کوان سوکچون
میمونه؟
ولی من دو تا
صدا شنیدم…
باید همین
نزدیکی باشن.
از این طرف.
فکر نمیکردم
اینقدر
نزدیک باشن.
حداقل دو تا گروه
روباه سرخ اینجا
بودن. نمیتونن زیاد
دور رفته باشن.
این مسیر بستهست.
یه راه دیگه پیدا کن.
وگرنه عاقبتت
مثل ما میشه.
قیافش
چطوره؟
خوشبختانه زخمها
زیاد عمیق نیستن.
شنیدم «گردباد» از
شماها جلوتر رفته.
چیزی میدونید؟
داشتیم
بهشون میرسیدیم که
غافلگیرمون کردن.
اونا هم…
احتمالاً وضعشون
همینه.
اول ما
کاریمبیها… یعنی
«ناهان» سعی میکنیم
حواسشون رو پرت
کنیم.
در این فاصله برگردید
به واحد اصلی. و
یادتون نره جنازهی
همتیمیهاتون
رو جمع کنید.
چرت و پرت. مگه
نمیبینی چه خبره؟
اگه همینطوری
بری جلو، آخرش
بیخودی میمیری.
این مسیر هنوز
بهترین گزینهست.
حداقلش اینه که
نیروهای اصلی روباهها رو
میتونیم کنار بذاریم.
اگه فقط باید با
روباههای سرخ سروکله
بزنیم، این که عالیه.
بههرحال فقط ما
میتونیم با نیروهای
دلتاشون دربیفتیم.
هر چی بشه،
نباید به نیروهای
دلتاشون ببازیم.
روی دومین
درخت سمت
چپمون.
یکی دیگه هم
داره میاد.
درست بعد از شلیکشون
حمله میکنیم. من
درگیرشون میشم تا تو بتونی
جلوشون رو بگیری.
باشه. اگه تونستی،
بکشونشون
سمت راست.
ما پشتت
رو خالی نمیکنیم.
برو دنبالشون.
هاهاها.
دقیقاً همین رو
میخواستم.
من رفتم.
اون جین سرینِ گروه
۵ «فلسهای آب» از
روباههای سرخه؟
چشماش پر
از نفرته…
دیگه چارهای
برام نمونده.
باید برم تو…
…و هر کاری که
لازمه انجام بدم.
درست بعد از شلیکشون
حمله میکنیم. من
درگیرشون میشم تا تو بتونی
جلوشون رو بگیری.