سایت سرراست
تقدیم میکند
ترجمه اختصاصی
سایت سرراست
از آشناییتون
خوشوقتم.
نمایندهی شرکت.
من نیکولهام.
روز بخیر،
مدیرعامل.
من سرگروه
جونگ سینو هستم
و تو جلسهی امروز
شرکت میکنم.
نمیدونستم
خود نماینده
شخصاً میآد.
من در پروژههایی که
شخصاً بهشون علاقه
دارم شرکت میکنم.
از همکاری
با شما
خوشحالم.
مدیرعامل!!
از آشنایی
با شما خیلی
افتخار میکنم!
از
آشناییتون خیلی
خوشحالم!
من معاون چوی
جهوو هستم.
نیکه!
مترجم: الههی پیروزی.
آه…
حالا، دست
منو بگیر…
بله، منم از آشنایی
با شما خوشحالم.
و تسلیم این
هوس جنونآمیز
شو!
خب، چه حسی
داری؟ بدنت
از سر تا پا مور
مور نمیشه؟
داری از هوس
سکس عقلت رو
از دست میدی؟
نشونم بده.
چه شکلی
میشی…
وقتی منو
میخوای!!
هان…؟
چی؟
قدرتم ضعیف
شده؟
از آشناییتون
خوشحالم،
مدیرعامل!
پس با نهایت
قدرت استفاده
میکنم!
فکر میکنم این
برای یه خوشوبش
کافی باشه.
بریم به اتاق
کنفرانس.
زنان خدایان
مترجم
:Godrax
قسمت ششم
اتاق کنفرانس
خب،
فکر کردم این بار
خوبه یه نفر بره
یونان.
خوبه،
میتونیم نیروی
اضافه هم
بفرستیم.
دربارهی
متریالها چه
برنامهای دارید؟
این مسخرهست!
چرا قدرتم یهو
کار نمیکنه…؟!
فکر میکنم خوب
باشه با یه شرکت یونانی
محلی شریک بشیم و
توزیعشون کنیم.
نکنه اشتباه
گرفتمش؟
نه، اینطور
نیست.
اون قطعاً همونیه
که تو تصویر «زنان
خدایان» بود.
پس چرا قدرتم کار
نمیکنه، لعنتی؟!
درست مثل
منموزین، فکر
میکردم…
تا حالا باید با یه
نگاه شهوتآلود
نگام میکرد!
در مورد گچ ساده،
معاون چوی اینجا نظر
خودش رو تو جلسهی
قبل گفت…
که اینطور. فکر
میکنم ایدهی خوبیه.
چرا فقط
همین قیافه رو
میگیری؟!
خب، حالا
که کلیات رو پوشش
دادیم، یه استراحت
کوتاه بکنیم.
بله، ممنون،
مدیرعامل.
امکان
نداره…
میرم
دستشویی و
برمیگردم.
هان؟ آها،
باشه آقای
چوی.
محاله «قدرت
الهی» من کار نکنه!
خانم مدیرعامل.
بله، چی شده
آقای چوی؟ میخواید
اول شما برید؟
اینطور
نیست…
لطفاً دوباره
دستم رو بگیرید.
چی…؟
چرا یهو
میخواید دستتون
رو بگیرم…؟
لطفاً.
آه…
خب… اگه
میگید…
این کافیه؟
نمیفهمم چرا
اینطوری میکنید…
ولی حتماً دلیلی دارید،
پس توضیح بدید.
هنوز نه.
آقای چوی…؟
خانم مدیرعامل.
نیکه…
به نظر میرسید از
قبل شونههاتون خیلی
سفت شده، خواستم
یه نگاهی بندازم.
آه… من
خوبم، واقعاً…
اگه حسش نکرده،
اونقدر لمسش میکنم
تا حسش کنه.
تردید نکن،
فقط به من
اعتماد کن.
التماس
میکنم، این
رو حس کن…
هاا…
من نه خدام
نه آدم…
و دوباره
به آغوش زئوس
بیا.
تا با هم
برگردیم…
به المپ
درخشان!
داره جواب
میده!
الان داری چه
غلطی میکنی؟
حس خوبه
و دیگه طاقت
ندارم!
فکر کردم قبلاً
فقط میخواید دست
بگیرید، برای همین
تحمل کردم.
ولی وقتی گفتم
به بدنم دست نزنید،
دیگه نمیتونم
تحمل کنم!
جلسهی امروز
همینجا تمومه.
خانم مدیرعامل…!
بعداً باهاتون
تماس میگیرم.
زئوس…
یعنی
آقای چوی!
آخه دقیقاً
چی شد؟!
هان؟!
پس داری
میگی…
مدیرعامل
نیکوله تجسم دوبارهی
الهه نیکهست، و برای
همینه که…
چرا اینطوری
میشه…؟ با منموزین
اینطور نبود…
قدرتم
ضعیفتر شده…؟
نه، محاله…
هاا…
باشه!
سینوپه، همین الان
با من سکس کن!!
هان…؟
با سکس کردن
میفهمیم قدرتم درست
کار میکنه یا نه!
خب… منم دوست
دارم، ولی…
بله، معاون.
هی،
سرگروه
جونگ!
امروز چه
مرگت شد…؟!
بله، متوجه شدم.
همین الان میآم.
متأسفانه
فکر نمیکنم امروز
بتونیم. مدیرعامل
میخواد فوراً برگردم
سر کار.
هان؟ چرا؟!
چرا فکر
میکنی؟ همهش
تقصیر کاریه
که امروز تو
جلسه کردی!
آخ! الان با یه خدا
چه میکنی…؟!
فرقی نداره خدا
بودیم یا پری،
الان آدمیم.
ناچاریم زندگی
یه آدم رو
داشته باشیم.
آه…
پس فردا
میبینمت،
آقای چوی~
باشه…
هاا…
سینو راست میگه،
هر خدایی هم که بودم،
الان یه آدمم. فقط وقتی
نیکوله رو دیدم خیلی
هیجانزده شدم…
ولی وقتی
یه بدن دارم و یه الهه
جلوی من ظاهر شده،
نمیتونم دست رو
دست بذارم!
هاا…
یه راهی
میخوام که بفهمم
قدرتم کار میکنه یا نه،
ولی الان هیچ راهی
ندارم…
زئوس؟
چرا اینطوری
بیکس و درمان
وایسادی؟
درسته. هنوز
یه راه دیگه
مونده بود…
امروز اتفاق
بدی افتاد؟
برای اینکه بفهمم
قدرتم درست
کار میکنه!
ادامه دارد...
داستان های سکسی
تصویری بیشتر
در Sarrast.com