زنان خدایان قسمت ۴ از ۴۱۴ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳ صفحه‌ی ۱۴
یه‌کم تعجب کردم…
فکر نمی‌کردم این‌قدر
زود ببینمت.
اوه، تو که
زودتر اومدی.
یعنی
این‌طور
که…
سلام~
یعنی اون فرصت
ممکنه زودتر از
این‌ها برسه…؟!
زنان خدایان
مترجم :‌Godrax
قسمت 4
درسته…
ببخشید اگه
وقتی سرت شلوغ بود
مزاحمت شدم. هاها…
اوه، نه.
بچه‌م اشتباه کرد،
پس معلومه باید
جبرانش کنم!
موقع حرف
زدن با مدیر کی- نه،
جی‌هیوک، شنیدم که
طلاق گرفتی.
اوه… که
این‌طور…
آه، من معمولاً
با جی‌هیوک زیاد
حرف می‌زنم، اگه
ناراحتت کرد…
خب، درسته که
طلاق گرفتم ولی…
شوهرم
خیانت کرد. بچه‌ها داشتند
بزرگ می‌شدند و شوهرم هم مدام
سر طلاق بهم گیر می‌داد، پس
منم طلاق گرفتم.
اوه…
حدود ۹ تا
بچه داشتم…
اوه،
ببخشید. برات
عجیب بود؟
اصلاً…!
هاها…!
حتی اگه
به شکل انسان دوباره متولد
شده باشه، یه چیزهایی از دوران
الهه بودنش هنوز توش
مونده…
به‌هرحال،
طلاق گرفتن و تنهایی
بچه بزرگ کردن
سخته…
درسته.
حتماً خیلی برات
سخت بوده.
ببخشید. چون
بی‌دلیل باعث شدم
از یه خاطره‌ی حساس
حرف بزنی…
اوه نه…
اشکالی نداره…
من…
دوباره خیس
شدم؟!
هاا…
هاا…
عجیبه.
همین که جه‌وو
بهم دست زد، دوباره
خیس شدم!
چرا این‌طوری
شدی؟ اینجا
اذیتت می‌کنه؟
آه… نه،
حالم خوبه…
خیلی
تحریک‌کننده‌ست…!
بله…
همون‌طور که انتظار داشتم،
قدرت‌هام روی این
زن کار می‌کنه!
سه سال از وقتی به شکل
انسان دوباره متولد شدم می‌گذره
و تا حالا نتونسته بودم به سیستم
انسان‌ها عادت کنم.
بله، الان
دارم میام!!
نوش جان…!
با کار کردن گذران زندگی می‌کردم،
ولی برای منی که خدا بودم، زندگی با
احترام به انسان‌ها تحقیرآمیز بود.
اوف…
یه چیزی بود که توی این
دوره‌ی سختی فهمیدم.
حالت خوبه؟
هی، حالت
خوبه؟!
اوه…
حتی وقتی دوباره متولد
شدم، یه توانایی کوچیک
ازم باقی مونده بود…
بله…
اون روز، برای اولین
بار سینو رو دیدم.
هاا!
فهمیدم که می‌تونم با
تولید جریان برق از بدنم،
بدن زن رو بی‌حس کنم.
و مدام دارم این مهارتم
رو تقویت می‌کنم.
دقیقاً برای روزی
مثل امروز!
آقای جه‌وو…
می‌شه لطفاً دستت
رو ازم برداری…؟
خانم سین‌هه.
جیغغغغ!!
حالت خوبه؟
بله، خوبم…
ولی، لباس‌ها…
آه…
اشکالی نداره. من
درستش می‌کنم…!
بذار در عوض برات
لباس بخرم…
لازم نیست…
خونه‌م همین
نزدیکیه.
اول، بریم
خونه‌ی من…
هاا…
دارم دیوونه
می‌شم، چرا این‌طوری
شدم…؟
جه‌وو، اگه
بهم دست بزنی، بدنم
داغ می‌شه و دیوونه
می‌شم…
باید…
به خودم
بیام…؟
آقای جه‌وو…
داری چیکار
می‌کنی…؟
می‌تونی نقش
رو کنار بذاری،
سین‌هه.
نه، منموزین.
چی… نمو…؟
اسم اصلیته.
من خدای خردم،
زئوس.
اوه… چی
داری می‌گی…؟
این داره چی
می‌گه؟ این یه
جور شوخیه…؟
ولی داره دیوونه‌م
می‌کنه…!!
جه‌وو، این
یهو چیه…
به خودت بیا.
هرچقدرم هوس کرده
باشم، این وضعیت با
دوست برادرم…
از همون
اول فهمیدم
که حشری
هستی.
وقتی دستم
بهت خورد، بدنت
بی‌حس شد و این‌قدر داغ
شد که حس کردی داری
دیوونه می‌شی.
اوه، اون‌طوری
نه…
کنجکاوت
کردم؟
چه حسی پیدا
می‌کنی اگه چیزی
غیر از دستم بهت
برخورد کنه؟
همه‌ی فکرهای
پیچیده رو بریز دور…
الان فقط به دوتامون
فکر می‌کنم.
هاا…
هاا…!
آه…
نمی‌دونم…
واقعاً
نمی‌دونم چرا فقط با نگاه
کردن بهت این‌قدر هوس
می‌کنم.
بالاخره…
چه منموزین باشه چه
زئوس، هرچی، هرچی
الان پیش بیاد…
بالاخره،
به اولین هدفم
رسیدم.
دیگه نمی‌دونم!
اولین هدف
دوباره خداشدنم، از
همین حالا شروع
می‌شه!
موفق
شدم!!
هااا!!!
هاا…
آه..؟
آهه…
ادامه در قسمت بعد
سرراست، مرجع داستان
های سکسی تصویری
به زبان شیرین پارسی
Sarrast.com
Sarrast.com
داستان های سکسی تصویری
بیشتر در Sarrast.com
پایان

قسمت ۴ تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
به روز هستی

قسمت بعد ۲۳ ساعت بعد

فردا ۱۱:۰۰

وارد شو تا قسمت بعد را خبرت کنیم

این قسمت را دوست داشتی؟

۱ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟۱ نفر حسشان را گفته‌اند
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی زنان خدایان
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت