

مترجم
:Godrax
زنان خدایان
مانهوای سکسی رو با ترجمه
فارسی در Sarrast.com بخونید :)
هی، سرگروه
جونگ سینو
رو دیدی؟
ززز
آره دیدم. امروزم
خیلی سکسیه، نه؟
واقعاً! هم سکسیه هم
اینقدر با اعتمادبهنفس.
ای کاش یه بارم که شده
با سرگروه میخوابیدم.
اتاق جلسه
خب، به نظرم اگه
دکوراسیون داخلی رو اینطوری
بچینیم قشنگ میشه!
نظرت چیه
سرگروه جونگ
سینو؟!
خب، این که…
بله، از سقفهای بلند
و ستونها تا نقاشیهای
دیواری باوقار!
این دقیقاً همون دکوراسیون
سبک یونانِ بینقصه
که کار بهش نیاز داره!
هوم…
تو اینو «سبک
یونان» میگی؟
با یونانی که من
میشناسم فرق داره.
اصلاً تو رفتی یونان؟
به نظرم درستش اینه
که روی دیوار سفید گچ
با بافت ساده بزنیم،
و پنجرهها رو
بزرگتر کنیم.
هی… یعنی، معاون
مدیر چوی جهوو، تو
چی کار میکردی که
الان اومدی…؟
خواستی نظر بدیم،
خب درستش همینه
که جواب بدم…
راستش دیر اومدم
چون دستشویی بودم.
هی! یکی که دیر
اومده چون دستشویی
بوده، چرا به طرح یکی
دیگه گیر میده؟!
من فقط حقیقت
رو گفتم.
نظر دیگهای
نداری؟ تو هم که
عمرت یونان نرفتی!
معلومه
که نرفتم.
من اونجا
زندگی کردم،
نه، من بر اون
منطقه حکومت
میکردم.
چی…؟
چون!!
من یه خدا بودم!!
خدا بودم.
و بین بقیه
خدایان قویترین بودم،
بزرگترین خدا «زئوس».
هیهی~
هیچ مانعی جلوم نبود و هر کاری
دلم میخواست میتونستم بکنم.
آهههههه!!
چون من خدا بودم!!
آه! لرد
زئوس~!!
اگه فقط قصدشو میکردم، هر
الههای رو مال خودم میکردم.
گلولهی رعد من هیچوقت از عرق خشک
نمیشد، همیشه مأموریتشو انجام میداد.
آهخ! عجب
خوبی!
خدای خدایان، کسی که هیچکس
جلوش مقاومت نمیکرد،
لرد زئوس~!
اون من بودم، خدایی
به اسم زئوس.
لرد زئوس!!
ز؟
ولی این خوشبختی که فکر
میکردم ابدیه، یهو تموم شد.
خدایان رفتار
عجیبی دارن.
کمکم کنید!
چی؟
عجیب؟ یعنی چی—
لرد زئوس!!
کمکمون کن
لرد زئوس!!
لرد زئوس!!
جسم خدایان یهو شروع
کرد به ناپدید شدن.
یکی
یه فکری بکنه!
زود باش!!
از یکی به دو تا رسید، آرومآروم به یه دلیل
نامعلوم شروع کردن به ناپدید شدن.
زئوس!!
زئوس!!
هرا!!
آخرش حتی زنم،
هرا هم ناپدید شد.
از اون موقع چقدر گذشته…؟
ای خدای بدبخت،
چقدر تنهایی…؟
تو… تو…!
تیرسیاس؟!
تیرسیاس
بزرگترین پیشگوی
اساطیر یونان بود.
چ-چی شد
که اومدی اینجا؟! تو
که خیلی وقت پیش
مردی!
هوهو…
وقتی پیشگوییای که
میگم محقق بشه،
دوباره ظاهر میشم.
دربارهی پیشگویی
ناپدید شدن خدایان.
چی…؟
خدایان موجوداتیان
که با ایمان انسانها به
وجودشون ادامه میدن.
اگه اون ایمان از بین بره،
خدایان هم از بین میرن.
خدایان ناپدیدشده
به شکل انسان
دوباره متولد میشن،
و تو هم
به همین شکل دوباره
متولد میشی.
یعنی من قراره به
عنوان یه انسان زندگی
کنم؟ من، «زئوس»؟
دقیقاً~
ولی یه راهی هست
که برگردی به
و اون چیه؟
خدایانی رو که به
شکل انسان دوباره
متولد شدن ببین
و هرچی بیشتر تونستی
مال خودت کن.
اونوقت ایمان
انسانها و خدایان رو هر دو به
دست میاری و در نتیجه شکوه
بینهایتت رو پس میگیری.
همون لحظهای که
خدایان و الهههای
دوباره متولدشده
به شکل انسا—
چرا اینقدر رو
اعصاب میخندی؟
هاهاها!! میخوای
الههها رو فریب بدم؟ این که
کار خیلی راحتیه!
یعنی، اونا هم که
خودشون خدان…
به هر حال، حرفامو
یادت باشه.
باز هم
خدایان…
آه… چرا یهو
خوابم گرفته…؟
و همینطوری بود که پیشگویی
رو گرفتم و خوابم برد.
وقتی چشمامو باز کردم، فهمیدم
ده سال پیش تو این کشور به اسم
جمهوری کره دوباره متولد شدم.
حالا باور کردی؟
اگه باور کردی، زانو
بزن و همین الان
عبادتم کن!
این احمق چشه—
فقط برای گفتن این
چرتوپرتها به طرح
من گیر دادی؟!
اگه ناراحتت کردم
عذر میخوام، ولی
من در واقع—
هاا…
بس
کن!
معاون مدیر چوی
جهوو. نه فقط دیر
به جلسه اومدی،
بلکه این حرفای مسخره
دربارهی خدا و چرتوپرت
هم زدی. سرت سالمه؟!
اگه دیر اومدی، باید به
همون اندازهی تأخیرت نیت
جدی برای کار نشون بدی،
چرا اینطوری میکنی؟
آه… عذر میخوام…
معاون مدیر کیم
چانگسو، طرحت
خوب بود.
ممنون
سرگروه!
ولی نظرای معاون مدیر
چوی جهوو هم غلط نبود.
ببخشید؟
با نظرش موافقم که
دیوارها سادهتر باشن
و پنجرهها بزرگتر.
با پیشنهاداش،
تصویر داخلی وسیعتر
به نظر میرسه.
یه کم دیگه
روش کار کن.
بله سرگروه،
متوجه شدم…
و به عنوان تنبیه برای دیر
اومدنت، معاون چوی جهوو با
من میمونه و اضافهکاری میکنه.
ببخشید؟!
نمیخوای؟
ن-نه سرگروه…
هاها…
خب، جلسه
رو همینجا تموم
میکنیم.
ممنون از همهتون
که زحمت کشیدید.
فکر کن
من که یه خدا بودم، تا
دیروقت شب اینطوری
عذاب بکشم. دارم از
این وضع میمیرم…!
بریم برای امروز
ساعت کاری رو بزنیم؟
بله!
خسته
نباشی.
بله، شما هم
خسته نباشید.
سرگروه؟
ززز
اوه!
اِ، سرگروه…؟
تکون نخور.
برام خیلی
سخت بود~
هو…
بعد از اینکه جلوی
بقیه کارمندها اینقدر
سرد باهام رفتار کردی.
هاا…
حالا که فقط دوتاییم،
دیگه نمیتونی
خودتو نگه داری و رنگ
واقعیتو نشون دادی؟
حتماً هدف تو هم
از اینکه منو تا دیروقت نگه
داشتی همین بوده، سرگروه
جونگ سینو…
نه…
راستش یکم توی
سرراست اموزش
دیده بودم ...
قسمت اول
نه والا من کلا
رفتم رشت
ادامه دارد ...
داستان های سکسی
تصویری بیشتر
در Sarrast.com