ترجمه اختصاصی
سایت سرراست
یه روز تابستونیِ
غیرعادی گرم
و آفتابی بود.
بهعنوان رئیس
بلوکورت، باشگاه
تنیس دانشگاه لژین…
…مثل همیشه داشتم
روزمو با تمرین با بچههای
باشگاه تموم میکردم.
رئیس سورین
ست رو برد!
بازی تمومه!
ترجمه اختصاصی سایت سرراست
همون سورین
همیشگی، هیچوقت به
تازهکارا رو نمیده.
چی
داری میگی؟ تو اون
بازی بهزور و با هزار
بدبختی بردم!
شاید باورت
میکردم اگه حداقل
میذاشتی یه
ست رو ببره.
اون چا هانبینه. زیادی
واسه خودش لاف میزنه،
ولی از وقتی هر دومون
دانشگاه رو شروع کردیم با
هم تو باشگاه تنیس بودیم.
اخیراً زیاد شرکت نمیکنه.
میگه درگیر آماده شدن
برای اپلای ارشدشه.
بههرحال… بهنظر
میرسه خیلی داره با
تو بازی میکنه…
خب، اگه
اینقدر نگرانشی، تو
هم برو چند دست با
اون بازی کن.
هی! اونو ننداز!
اوه! اِ… اِه…
خب… چه بخوای
چه نخوای، همسال
بودن یه جورایی بین
آدما پیوند میسازه.
من همیشه
میخوام
ولی وقتی استادم
مدام ازم کار میخواد،
چطوری بگم نه؟
فکر کنم
چارهای نیست.
ولی اگه یه جلسهٔ
دیگه رو هم نیای، اسمت
رو از لیست باشگاه حذف
میکنم. گرفتی؟
باشه، باشه،
بسه دیگه…
س-سلام
سونبِ…
ها؟ آها،
گئونوو.
ممنون که امروز
با من بازی کردی!
این اواخر خیلی
ازت یاد گرفتم…!
اِه، نگران نباش.
همهش بهخاطر
تلاش خودته.
اوه… خب،
من اونقدرم
تلاش نکردم…
مگه نگفتی قبلاً
تنیس بازی کردی؟
آها، خب…
با مترو رفتن
کلی از مسیر خونه
رو کم میکنه…
ولی تا باشگاه تنیس
تموم میشه، ساعت
شلوغیه و جمعیتش
غیرقابلتحمله.
بعد از باشگاه
تنیس حتی لباسام
رو هم عوض نکردم، چون
میترسیدم قطارم رو از
دست بدم.
بهتره زود
برم خونه و یه دوش
بگیرم.
فکر میکردم یه روز
معمولیه مثل هر روز دیگه.
آره…
…همینطور که
فکر میکردم.
آخ… جایی
برای کیف راکتم
نیست…
ایستگاه بعدی،
پایانه اتوبوس تندرو،
پایانه اتوبوس تندرو.
آخ…!
هوی، هول نده…!
امروز از همیشه
شلوغتره…
ها…؟
حتماً فقط تنه
زد بهم… آخه مردم
مدام هول میدن،
مگه نه؟
مترو همیشه این
موقع شلوغه…
ها… دارم
گرمم میشه…
نکنه چون قبل
از رفتن وقت نکردم
دوش بگیرم؟
ها…
یهجوریم…
شاید اگه
یهکم بچرخم…
ن-نکنه دیوونه
شدم…؟!
حتماً
فکر میکنه یه جور
عجیبوغریبیام…!
اوه، اِ…
ببخشید…
ا-اون…
…انگار اصلاً
تصادفی نبود…
ممف!
این… یه هوله؟
…چ-چیکار
کنم؟ گذاشتم به
فکرای چرک فکر کنم،
حالا ببین چه غلطی
کردم…
ص-صبر کن.
اونپایینم کامل
خیس عرقه…!
اوه…!
ولش کن…
اگه دست از سرم
برنداری، پلیس
خبر میکنم.
هوف…!
باورم نمیشه همین
الان ناله کردم…!
هاف
بس کن!
هوف
اوه…
ممف!
هنگ!
نه…
نه… اونجا
نکنش…!
یه غریبه
داره همهجوره دستمالیم
میکنه. چرا نمیتونم قیافمو
کنترل کنم…؟
باید داد بزنم
که ولم کنه، ولی
یهجورایی…
ایستگاه مجموعه
ورزشی…
ایستگاه مجموعه ورزشی.
درها باز میشن…
باید همینجا
پیاده شم!
باید…
پیاده شم…
ولی اون مرد…
کجا رفت…؟
ادامه دارد...ترجمه
اختصاصی سایت سرراست
در دانشگاه
چه میگذرد؟