آ…
موقع تمرین
نیومدی.
ه-همه نگرانن.
اِل،
بیا برگردیم.
راستی، اصلاً فکر
نمیکردم که تو
اینقدر بازیکن
محبوبی بشی.
غذا خوردی؟
هنوز نه.
با لیا
هستی؟!
شما دوتا کجایید؟
آره… باشه.
توی بیمارستان؟
آره، اتفاقی همینجا
دیدمش. گفت واسش
سخت بود که...
دربارهش حرف بزنه،
چون یه مشکل شخصی
از نظر سلامتشه.
باشه.
ولی بهش بگو قبل از
اینکه غیبش بزنه، باید
به باشگاه خبر بده.
باشه، فهمیدم.
یه ورزشکار نباید وعدههای
غذاشو یادش بره.
صبحونه
مخصوصاً مهمه.
من معمولاً توی
هتل غذا میخورم.
ولی… فقط امروز
جا انداختم.
جا زدن یه جلسه
تمرین بدون دلیل،
نقض قرارداده.
امروز بهونه آوردم،
ولی چون تو حرفهای
هستی، باید حواست به
این چیزا باشه.
میفهمم…
اینکه میبینم اینقدر خوب
حرف منو گوش میده، یاد
خودِ قبلیش میندازه منو،
ولی وقتی میبینم
یه ستارهی جهانیه، حس
میکنم بین خودِ الانش و
خودِ قبلیش فاصله افتاده.
بریم غذا بخوریم.
باشه.
بعد از غذا
برمیگردیم باشگاه؟
آره.
فقط برای امروز،
حالشو نداره امروز بره؟
چون گفتم توی
بیمارستانی، فکر میکنم
یه روز مرخصی گرفتن
اشکالی نداره.
میخواستی جایی بری؟
اِل روزای جوونیشو
توی کره گذرونده.
چون همسایه بودیم،
زیاد با هم بازی میکردیم.
روزی که برگشت به
کشورش، گریه کرد و گفت حتماً
برمیگرده منو ببینه.
فکرشو نمیکردم اینطوری
همدیگه رو ببینیم…
فهمیدی اینجا کار میکنم؟
اومدن به کره و
پیدا کردن تیممون،
شاید…؟
اوپا،
تو بودی که والیبال
منو راه انداختی.
تو والیبال
دوست داشتی
کمکم فهمیدم
منم دوستش دارم.
بعد از رفتنت،
خیلی روی
والیبال کار کردم.
خیلی میخواستم قبل از اینکه
دوباره ببینمت، بهت نشونش بدم.
هیچکس اونجا نمیفهمید
من دارم از چی میگذرم و
اونا هم مخالفش بودن.
تو از همون جوونیم
هدفم بودی.
باورم نمیشه یه والیبالیست در سطح
جهانی مثل اون بیاد توی یه تیم درپیتی
مثل مال ما بهعنوان بازیکن آزاد،
فقط بهخاطر اینکه میخواست بهم
نشون بده والیبال بازی میکنه.
کی فکرشو میکرد اون بهخاطر
این دلیل چنین حرکتی بزنه؟
فکر میکردم همهچی
عوض میشه
وقتی اوپا فهمید
من کیام…
ولی فقط اینکه منتظر
موندم خودش بیاد سراغم،
و خودم دست
به کار نشدم،
تقصیر خودم بود.
هنوز کلی حرف هست
که میخوام باهات بزنم.
بریم.
یه جای خلوتتر.