چرا اینقدر
تماس بیپاسخ
دارم…؟
ت-تهسونگ!
ها؟ چی؟
بومیه…
نوزده بار
زنگ زده!
گوشیم…
گوشیم…
بوم تماس بیپاسخ
سرراست مرجع اختصاصی داستان های سکسی تصویری
یون بوم…
میدونستم…
ررررینگ
از همون اول یه
حس بدی به این
قضیه داشتم…
اوپا!!
چرا جواب
تماسامو ندادی؟
داری ازم فرار
میکنی؟
چ-چی داری
میگی؟
و تو چرا اینقدر
زنگ زدی؟ آدم
میترسه…
اوپا.
تو با ههاونی،
مگه نه؟
چرا اصلاً باید
اینو به تو بگم؟
مگه ههاون
اصلاً دوستته؟
پس الان تو داری…
…طرف ههاون
رو میگیری؟
اوه، ولم کن!!
طرف کیو گرفتن؟ چی
داری میگی؟!
این بحث
رو نکشون به یه جای
مسخره!!
دیدی؟! حتی الان
هم فقط به ههاون
فکر میکنی!
تو با اونی،
مگه نه؟؟؟!!
باهاش این کارو
کردی، درسته؟؟!!
تو…
چطور…
چطور تونستی
اینو بگی…؟
هی، تهسونگ.
یونوو؟
اومدم بومی
رو ببینم و یه
چیزایی شنیدم…
گوشی رو
بده به من!!
گفتم بدهش!!
چه راست
باشه چه نه، فعلاً
بذارش کنار…
فعلاً من حواسم
به بومی هست،
پس نگران نباش.
مرسی، یونوو…
وقتی برگشتم،
باید حرف بزنیم.
آره…
هااا…
تهسونگ…
همهش درست
میشه، تقریباً
مثل یه دروغ.
خب…
…زیاد نگران
نباش…
اولین بار بود که…
…اون صداش کرد
و اسممو گفت…
…انقدر بهم
آرامش داد.
روز بعد.
ای بابا…
دیروز شما دوتا مثل
دیوونهها دعوا کردید…
…و الان باز
عاشق هم
شدید؟
آه…
ههاون گفت میخواد
نزدیک بشینه.
اون هنوز
بچهست، بهت
گفتم.
چه مرگت
شده، احمق؟
فقط اینکه
تو ماشین حالم
بد میشه…
تهسونگ…
داره شوخی میکنه،
انگار هیچی نشده…
…ولی خیلی
مضطرب به
نظر میرسه…
معلومه که
هست… با این قضیهٔ
بومی و این حرفا…
زود باش
برو دیگه!
واقعاً باید
پیپی کنم!!
پ-پیپی؟!
پس بزنیم به یه
استراحتگاه-
فقط خونه
میتونم!!
اِه،
بابا…
اینقدر فوریه؟
ماشین پیپی.
چیه؟ من فقط
بهخاطر تو دروغ گفتم.
ای احمق!
ای بابا، باشه، باشه.
من قضیهٔ بومی
رو حل میکنم.
…پس زیاد
نگران نباش.
هومف.
تو هم زیاد
نگران یورا یا پدر و
مادرمون نباش.
اول میرم
یورا رو ببینم.
بعداً میبینمت!
آره!
و خودت رو هم زیاد
به زحمت ننداز!
از اتاقم برو بیرون.
همین حالا.
حتی نمیتونم
بهت نگاه کنم.
من سکس
کردم.
تمام این مدت.
بارها و بارها.
من و تو…
…دیگه هیچوقت
نمیتونیم به اون
روزها برگردیم.
اون خیلی مهربون و خوبه…
…من چه غلطی کردم؟
ولی با بوم
چیکار کنم؟
جدی.
هیچی به
ذهنم نمیرسه،
لعنتی!
وای خدای من!
تهسونگ!
خانم!
سفرتون
خوب بود؟
آره، خوب
بود.
هر چهارتامون
لذت بردیم.
آها، پس
یعنی…
ههاون هم
رفته بود…
اِه، خانم.
هوم؟
یه وقت…
…الان وقت
داری…؟
…حرفی
داری بزنی؟
باشه، بیا یه لانگ
آیلند آیس تی بخوریم
و حرف بزنیم…
ن-نه، من خوبم.
نمیخوام دوباره
مست کنم و خراب
بشه همهچی.
…دلیل
اینکه میخواستم
ببینمت
یه چیزی داره
اذیتم میکنه…
اذیتت
میکنه؟
یه دختره هست که
باهاش خوابیدم.
وای خدای من.
حتی قبل از اون
هم دیوونهوار بهم
وابسته بود…
ولی نمیدونستم
اینقدر
وضع خرابه.
دهها بار بهم
زنگ زد…
واقعاً موندم
چیکار کنم…
فقط اینکه
بهش بگم تمومه، حالم رو
بد میکنه…
…ولی
اگه به حال خودش
رهاش کنم، میترسم
یه کار دیوونهوار
بکنه…
آره، اینجور
وابستگی
ترسناکه…
دقیقاً…
میخوای یه
راهحل بهت بگم؟
چ-چیه؟
ولی…
…البته مجانی نه♥
مطمئناً انتظارشو
نداشتی، مگه نه؟
ادامه دارد...سرراست مرجع اختصاصی
داستان های سکسی تصویری
سکس
های پنهانی
خواهربرادری2