درس های محرمانه به
خواهر قسمت سوم
لعنتی! چقدر ضایع بود!
فکرشو کن خواهر کوچیکترم
منو تو اون حال ببینه…
بدترین
حالت بود، میخوام
بمیرم!
میخوام بمیرم!
او…
اوپا…؟
مشکلی نیست~!
پیش میاد!
درست نیست ولی خب،
میفهمی دیگه، نه؟
اوهوم…
اون… فیلمهای پورنو رو
دیدی، نه؟
مردها معمولاً
همینطوریان…
اوهوم… چیزایی
مثل این، سیخ شدن یا…
راست شدن…
منم این
چیزا رو میدونم…
هههه…
پس اوپا، باید
تمومش کنی-
به من نگو
تمومش کن!!
کیااا!
به من کاری
نداشته باش!
گ-گم شو
بیرون از اتاقم!
هق…
هق…
چطور فقط چون
خجالت کشیدی
گریه میکنی…؟
تو خودت باعث
شدی اینطوری
بشم! جنده.
آه، باشه!
انصافاً منم بهت
نشون میدم!
چ-چی؟
هی! چیکار
میکنی؟!
اگه فکر میکنی
بیانصافیه، پس تو هم
اینطرف رو نگاه کن.
چ-چیکار داره
میکنه…؟
تو هم میتونی
به من نگاه کنی.
نکنه
الان همین
وضعیته؟
آه، زود باش~!
اگه
اینطرف رو نگاه
کنی، پس مساوی
میشیم~!
هی…
ب-بام…
ب-به هر حال،
من اوپاتم.
چ-چطور
میتونم…
الان که اینو بهت
نشون میدم مساوی شدیم.
باید بدونی منم الان خیلی
خجالت میکشم.
آه…
شورتت…
هی! من همیشه
اینو تو سبد لباسای
چرک میبینم!
چی؟ تو داشتی
اینو نگاه میکردی؟
واو~ تو واقعاً
هیز و هولی اوپا.
تو خودتی که
همه چیو تو خونه
ول میکنی!
وای! نکنه تو
هم ش-شورتامو
برمیداری…؟
چ-چی
گفتی؟!
به هر حال، فکر
میکنم اینطرف من دارم
ضرر میکنم.
از اینکه خاموشش کردم
پشیمون نیستم، ولی نباید
شورتمو بهت نشون میدادم.
خب که چی؟
اوپا، بهم نشون بده.
تو لباس زیر منو
دیدی! برو تو سبد لباسای
چرک خوب نگاه کن!
نه، منظورم لباس
زیرت نیست…
کیرت رو
نشونم بده.
بام…
اوپا…
چرت و پرت
نگو برو بخواب.
آه، جدی!
تا نشونم ندی از اینجا
تکون نمیخورم!
زود باش!
قبل از اینکه واقعاً
عصبانی بشم.
مگه با نگاه کردن
میافته~ نه؟ خواهش
میکنم~ فقط همین
یه بار، باشه~؟
از دوستپسرت
بخواه بعداً
نشونت بده.
واقعاً میخوای
اینطوری باشی؟
من حتی شورتمم
بهت نشون دادم!
داری سر یه لباس زیر
اینقدر جنجال میکنی!
من یه چیزی
خیلی خجالتآورتر
نشونت دادم!
خب، باشه!
پس اول من
مال خودمو نشونت
میدم.
نکن! من سوتین
و شورتتو تو سبد لباسای
چرک دیدم!
نه، اونا نه.
م… مال من…
ک… کسم. م…رو
نشونت میدم.
پس تو هم کیرت
رو نشونم بده.
ف-فقط
برای اینکه من کیرمو
نشونت بدم…
درسته! واقعاً
میخوام از نزدیک
ببینمش!
یعنی… چرا اینقدر
جلو میری فقط برای
دیدن کیر من…؟
به جاش…
خجالت میکشم
تنهایی اینکارو بکنم، پس تو
هم باید بکنی…
هی، من اصلاً قصد
ندارم نگاه کنم…
زود باش!
هی، جدی
میگی…؟
جدی
میگم.
واقعاً؟
واقعاً.
پس حتماً
جدیای.
آه، همینو
گفتم!
دارم انجامش
میدم، باشه؟
آه، دیگه خودمم
نمیدونم…
هوپ!
واقعاً… دارم
درش میارم…
واقعاً دارم درش
میارم، باشه؟
ب-باشه.
نمیخوام بعداً
بهونه بیاری!
گفتم باشه
زود باش…
نگاه کن…
ا-اگه شوخی هم میکنه،
واقعاً باید اینکارو بکنم؟
هااا…
هرچی،
به درک!
ادامه دارد...ترجمه
اختصاصی سایت سرراست
درس های
محرمانه به خواهر
🐺Geralt🐺