اوساکا قسمت ۱۷ از ۴۰۳۳ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳ صفحه‌ی ۱۴ صفحه‌ی ۱۵ صفحه‌ی ۱۶ صفحه‌ی ۱۷ صفحه‌ی ۱۸ صفحه‌ی ۱۹ صفحه‌ی ۲۰ صفحه‌ی ۲۱ صفحه‌ی ۲۲ صفحه‌ی ۲۳ صفحه‌ی ۲۴ صفحه‌ی ۲۵ صفحه‌ی ۲۶ صفحه‌ی ۲۷ صفحه‌ی ۲۸ صفحه‌ی ۲۹ صفحه‌ی ۳۰ صفحه‌ی ۳۱ صفحه‌ی ۳۲ صفحه‌ی ۳۳
واو خیلی خوشمزه
بنظر میاد
هاها
اره خیلی خوشمزه بنظر
میاد واقعا
هیهی ...
گرفتن
اون کسی بود که گفت
باید باهام حرف بزنه ...
ولی چرا الان انقد عجیب
رفتار میکنههه؟
به به چقد خوشمز
هرچند که نازه
ولی خب اوکیه دیگه
نمیدونم واقعا چی میخواد بگه ...
واقعا تا حالا چنین دیداری
نداشتیم
هارو ببینم تیشرتمو
قبل اینکه بدیش بهم شسته
بودی؟
خیلی بوی خوبی میده
و واقعا نرم بنظر میاد
ام خب اره ...
خوشحالم از بوش خوشت
اومده ...
اوساکا
قسمت 17
Blaydrax
سجین و سابیوک با هم تو رابطه
نیسن نه؟
و خب لباس سجین هم خیلی
خشک بنظر میاد ...
شاید باید امروز بهش بگم
و خب چون همو بیرون
مدرسه میبینیم طبیعتا
میتونیم تنها باشیم ...
اوه
شاید باید دامن بپوشم امروز
و اخرم اینو پوشیدم
لباس انتخاب کردن واقعا
سخته ...
ولی خب مهم اینه که
الان واقعا فرصت دارم
باهاش صحبت کنم ...
ولی نمیدونم چطوری شروع کنممم...
بازم ...
نگاهش که میکنم میبینم
واقعا داره تلاش میکنه منو
اروم کنه ...
فقط یکم بهم زمان بده خب؟
تلاش میکنم این وضعیتو
اوکی کنم و بهت بگمش...
هی هارو
بله؟
انگار دیگه تموم شده
غذامون
بنظرت بریم دیگه؟
وایسا کی غذا خوردنمون
تموم شد اخه ...
من هنوز حرفمو نزدم
بهشششش
ام هارو ؟
چطوره بریم یه کافه؟
میتونیم چیزای شیرین
هم بخوریما
شیرین ...
میخوام
بریم !
واضحه که ...
باید بهش یچیزیو بگم؟
ولی ...
حالا یکم صبر میکنیم
خیلی داره بهم خوش میگذره
چون
خجالت
خجالت
با هم غذا خوردیم و رفتیم
کافه و تازه بازی هم کردیم
یجورایی انگار واقعا
با هم رفته بودیم دیت
ولی خب داره تاریک میشه
واقعا نمیخواد اون
حرفشو بهم بگه؟
خجالت
خجالت
خب ...
به هر حال مهم اینه
که بهش خوش گذشت
بقیش مهم نیس
سرشو چرخوند
هارو داره دیر
میشه ... بنظرت وقتشه
بریم خونه دیگه؟
اه نفهمیدم دیر شده
ولی هنوز بهش نگفتم...
نه وایسا نمیشه !
استرس
ام ... چرا؟
کار دیگه ای هست
که بخوای قبل رفتن
انجام بدیم؟
آبجو !
خشکش زد
برام آبجو بخر!
وایسا چی؟
این دژاوو عه؟
ووآههه
امروز روزشه!
عرق
عرق
فقط یکم الکل میخوام
تا مغزمو ازاد کنم
ببخشید یکی دیگه لطفا
از وقتی اومدیم فقط
داره آبجو میخوره که
نمیدونم واقعا ولی شک
دارم ایده خوبی باشه بازم بخوره
مرسی ... هیک...
مرسی
قلوپ
قلوپ
قلوپ
هارو ...
شاید بهتر باشه یکم
کمتر بخوریا
واقعا الان کافیه دیگه
ووآهههه
خفه شو ...
هاهه
من ...
باید یچیزیو بهت بگم ...
هااا
حسابی مست شده ها
داره بیهوش میشه
مرسی بابت کاری که
توی اوساکا...
باهام آبجو خوردی و
باهام خوب رفتار کردی
پ ن : داره ژاپنی صحبت
میکنه و خب سجین نمیفهمه*
بخدا نمیفهمم چی میگه
و ببخشید که ازت
فرار کردم...
هیق
من ترسیده بودم
من اینکه باهات باشم
رو واقعا دوست دارم
در واقع من ازت
بدم نمیاد ...
اممم هارو ؟
خاروندن
فک کنم نمیفهمم
چی داری میگیا...
من این همه مست کردم
تا بهت بگمش و تو نمیفهمی؟
هاااا؟
بازم ژاپنی صحبت میکنه *
احمقی مگه؟
دارم میگم از سکس
باهات لذت بردم عههههه !
گریه
سکس !!
انجام دادنش
سکس !
سکس !
این چیه دیگههه
سکس ؟
ادامه دارد!
داستان های سکسی تصویری
بیشتری در Sarrast.com
پایان

قسمت 17 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 18

این قسمت را دوست داشتی؟

۳ پسند

برای پسندیدن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی اوساکا
از ادامه دادی
سرعت