به کسی نگو! (بدون سانسور) قسمت ۵ از ۵۱۰ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰
آخ…!
آه!
آخ… ت-تو…
چرا خسته
نمی‌شی…؟!
آه!
حرومزاده…
مگه خودت نگفتی از
من تحریک نمی‌شی!
خفه شو…!
این‌طور نیست که
از تو تحریک نشم…
ولی از این بدن خرابِ
تو تحریک می‌شم!
تقصیر خودته که
این‌قدر این کونت
رو تکون می‌دی!
آخ…!
ای-این که اصلاً
منطقی نیست…!
نه…
ز-زود باش
درش بیار…! آه!
باورم نمی‌شه…
دارم به‌خاطر این
بازنده بی‌شمار بار
ارضا می‌شم…!
د-دنیل…
تو دیگه
مردی—
کیاااا!
د-دوباره…؟!
ها…؟!
نمی‌تونم جلوی
خودم رو بگیرم…
و-واقعاً چه
خبره…؟!
از این بو مدام
سخت می‌شم…
آییی…!
ن-نه غیرممکنه…!
کیاااا!
چطور این‌قدر
توان داره؟!
تو رو چه به تو؟!
ویاگرا خوردی؟! چرا
هنوز سفته؟!
همهٔ مردها
این‌طوری‌ان؟!
چی داری
می‌گی؟!
ببین، باکرهٔ
سابق…
وقتی یه
محرک کاملاً طبیعی
مثل بدن تو جلوش
باشه…
یه پسر
بی‌شمار بار می‌تونه
ارضا بشه!
چی داری می‌گی،
ای هیز؟!
این همه آب… این‌ها
رو من درست کردم؟!
آخ… سنگینیِ تو داره کیرم
رو بیشتر فرو می‌کنه…
فکر کنم نزدیکم…
دربارهٔ وزن من
چی گفتی؟!
چطور جرات می‌کنی به یه
دختر این حرف رو بزنی…؟!
بند نمی‌شه…!
آخ…! آه…
می‌دونم، خودم
این‌کار رو کردم…
ولی این
دیوونه‌بازیه…
این‌طوری
که اون هیچ‌وقت
نمی‌تونه تکلیف رو
تموم کنه…
آه…!
ساعت!
لعنتی…
بورسیه‌ام…
به کسی
نگو!
سرراست تقدیم میکند.
ها؟ اوم… مگه
اطلاعیه رو ندیدی؟
لینک اشتباه
گذاشته بودم…
برای همین مهلت رو تا
هفتهٔ بعد تمدید کردم…
اطلاعیه…؟
آره… تو گروه
کلاس ندیدیش؟
لعنتی…
گروه داشتیم…؟
یه ماه از
شروع مدرسه
گذشته…
و هیچ‌کس
زحمت نکشید
منو به گروه اضافه
کنه…؟
پس دیشب همه‌ش
برای چی بود…؟
ولی می‌ارزید…
بهترین لحظه‌های
زندگی: ۱. سکس
۲. قبولی دانشگاه
۳. قهرمانی لیگ
هنوز تو مدرسه
بهش برنخوردم…
امیدوارم منو لو نده
یا همچین چیزی…
هی!
چرا اینجا تنهایی؟
ج-جینا…
چی
شده؟
نکنه به‌خاطر
اون تکلیفه
که گفتی؟
مگه نگفتم این‌قدر
درگیرش نشو…
خب، یه جورایی.
زیاد فکر نکن!
راستی، با سارا
حرف زدی؟
ها…؟ آ-آره…
هوم؟
خب؟ قبول
کرد کمک کنه؟
نمی‌دونم…!
بی‌خیال!
فراموشش
کن!
د-درباره‌ش
حرف نزن…
کلاس دارم… بریم.
صبر کن…
این چه
واکنشی بود؟
که این‌طور…
به‌جای ایمیل یا
سایت مدرسه،
الان مردم
بیشتر از گروه
استفاده می‌کنن چون
شمارهٔ همدیگه
رو دارن!
منصفانه
نیست…
چی می‌شد
اگه مهلت رو جلو
می‌کشیدن…؟
خب چرا از یکی
نمی‌خوای اضافه‌ت کنه؟
نه…! چرا باید التماس
کسی رو بکنم…
کیاا!
ببخشید…
ها؟
ها؟
اشکالی نداره…
باید بیشتر حواسم
می‌بود…
ها؟
آه…
سارا…
داری می‌ری
کلاس؟
داشتم
دنبالت
می‌گشتم.
حرف بزنیم؟
ادامه دارد...ترجمه
اختصاصی سایت سرراست
سرراست بزرگترین مرجع اختصاصی
داستان های سکسی تصویری
پایان

قسمت ۵ تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
به روز هستی

قسمت بعد ۲۲ ساعت بعد

فردا ۱۴:۰۰

وارد شو تا قسمت بعد را خبرت کنیم

این قسمت را دوست داشتی؟

۷ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟۷ نفر حسشان را گفته‌اند
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها
برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی به کسی نگو! (بدون سانسور)
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت