…اون شبی که
خونهتون خوابیدم…
نگاه…
…به زیرپوشم
دست زدی؟
چ-چی؟!
داری از چی
حرف میزنی…؟
چرا باید همچین
کاری بکنم؟
نه…؟ من هیچوقت
این کارو نکردم…
مطمئنی؟
م-م-معلومه…!!
چون استرس
داره، مشکوکتر
به نظر میرسه.
آه…
آها… هاها!!
ببخشید، سونگبین!
هههه…
میدونی، چند
شب بود خوابم نمیبرد
چون مدام تو ذهنم
تکرار میشد!
اون شب حس کردم یکی
به زیرپوشم دست زد…
اوه.
اون دان-بیه؟
تو دستشویی
خیلی مونده بودی، برای
همین بهت سر زد
اوه، جدی؟
نکنه چون خوابم برد
لباسم رو تنم کرد…؟
ف-فکر کنم آره…؟
وای، نه!
این خیلی ضایعست.
حتماً داخل زیرپوشم
رو دیده…
داخل زیرپوش
اون…
از خودم خیلی
خجالت میکشم…
هیچکس تا
حالا ندیده…
هیچکس…؟
نا-هیون هیچوقت دوستپسر
نداشته…؟
فکر کردم تو بودی،
ولی خوشحالم
که نبودی.
هاها، من چطور
میتونم به زیرپوشت
دست بزنم…؟
چرا؟ ما دوستیم، پس
حتماً میتونی، بدون اینکه
فکر چرتوپرت بکنی.
تو…
تو دوستی، ولی دختر هم
هستی… نمیتونم جلوی
این فکرها رو بگیرم…
درسته…
درسته؟
چی؟
اشتباه بهت
تهمت زدم، پس بهعنوان
عذرخواهی، اومم…
میخوای برات
شام بخرم؟ یا تو
سینما پاپکورن؟
اگه پاپکورن
رو انتخاب کنم، یعنی با هم
میریم سینما…؟
اونوقت من…
تختدوطبقه
قسمت ۱۴
بوم!
بوم!
خبر خوب چیه؟
آآآه
از کجا فهمیدی؟!
یعنی، خیلی
واضح بود…
این چه
رقصی بود…؟
امروز با نا-هیون
چی شد؟
آه، ببین!
فکر میکنم نا-هیون
هم دوستت داره.
و-واقعاً…؟!
…آره، حداقل فکر
میکنم اینطوره.
دفعه قبلم شک
داشتم، ولی وقتی
گفتی امروز چی شد…
…فکر میکنم
خیلی احتمالش هست که
دوستت داشته باشه
…ولی خب، این
نظر منه، زیاد
جدی نگیرش…
باورت میکنم…
میخوام باورت کنم.
آه، این کارو نکن…
هونگمن…!
ولی استرسم دارم…
تا حالا با یه دختر
نرفتم قرار…
…نمیدونم
چی بپوشم.
سونگبین.
امشب بریم بیرون
شام بخوریم؟
دان-بی…
فکر کردم
قراره شام بخوریم.
چرا اومدیم مغازه
لباس؟
اینو تن کن.
ها؟ چی؟
چی؟ چرا…؟
فقط تنش کن.
شلوار هم دارید؟
بفرمایید این
طرف، لطفاً!
خیلی گرونه…!
دان-بی…
…اینم…
اینم تن کن.
تموم شد…
اینم
همینطور.
من…
باشه.
هومم…
اینقدرم
بد نیست.
پوشیدم… ولی
اینا دیگه چیه؟
اینو
برات میخرم، بهعنوان
کادوی اولین قرار.
میتونم پول لباسایی
که تنشه رو بدم؟
ممنون
بابت کارت!
وای! دان-بی!
صبر کن…!!
لطف داری، ولی
خیلی گرونه…!!
داره پچپچ
میکنه…
مشکلی نیست!
این کادوی منه.
اگه ممنونی، برو با
نا-هیون یه قرار توپ بذار.
هههه…
خیلی ممنونم!
نکن این کارو…
بذار حداقل شام
مهمونت کنم!
باشه… پس
بس کن!
ممم…
سونگبین…
آها،
درسته… با نا-هیون
رفته قرار.
هومم…
سونگبین: بعداً
میبینمت! هههه.
سرپرست تیم: یو-جین دان-بی،
به یه قرار آشنایی علاقه داری؟
یو-ئل هونگ: آره!
دوشنبه میبینمت.
خیلی وقته
خونه تنهام.
مین-سوک: یون امیدوارم آخر
هفتهی خوبی هم داشته باشی!
خاله هیه-جونگ:
ایموتیکون
سونگبین…
امیدوارم قرارش
خوب پیش بره.
شاید امروز برم
یه فیلم ببینم…
بیپ
بیپ
قرار چطور بود؟
بد نبود…
هههه…
خستهام.
میرم بخوابم!
سونگبین…؟
گریه کردی…؟
هههه، منظورت
چیه؟ چرا گریه کنم؟
صبر کن…
خواهش میکنم
پایین نیا.
گفتم که میرم بخوابم.
قول داده بودیم…
هیک
هیعهیع
قول داده بودیم
که نگاه نکنیم…
هقهق
هقهق
مشکلی نیست،
سونگبین…
مشکلی نیست…
آه…
ادامه دارد…
Sarrast.com
قسمت 14