بیپ
این دان-بیه؟!
حتماً همخونهت
بوده!
رینگ،
تلق
سونگبین،
تو تا حالا…
گندم زده!!
اِ… تو کی
هستی؟
دان-بی نمیدونه
چه خبره…
سلام!
اسم من دان-بیه. من
دوستدختر همخونهی
سونگبینم.
آها!
سلام!
من نا-هیونم،
دوست دانشگاهیِ
سونگبین.
تو راه یه مرغ خریدم.
تو هم میخوای؟
آها، ما هم اینجا مرغ
داریم. بیا با ما بخور!
اینو بده
به من.
چقدر طبیعی بود…
خیلی ممنون!
به من چشمک زد…
…ولی مگه مسته؟
خیلی جا خوردم…
یهدفعه یه دختر
خوشگل اومد تو.
آ…
هههه…
پس همخونهی
سونگبین کِی میاد؟
این کار راحتی
نیست.
آها…
اون تا دیروقت
کار میکنه… راستش
مطمئن نیستم…
آها، پس
برات سخته.
تو دوستدختر
سونگبینی؟
نه، فقط
همرشتهایم.
لازم نیست اینقدر
با من تعارف کنی.
آها، باشه!
پس یهجورایی با
هم هستن…؟
چه مدل مردی دوست
داری، نا-هیون؟
تقریباً
مسته…
هوم… فکر
کنم زیاد بهش
فکر نکردم.
خب… من…
…یه مرد با حالوهوای بزرگتر
ترجیح میدم… یه بَدبوی
خوشتیپ، که کمحرفه…
یهجور دیگه،
یهجور دیگه…
میدونی،
از اون تیپایی که اصلاً به
حرفت گوش نمیدن، آشپزی
بلد نیستن، خیلی
مَردسالارن.
آها. تو دقیقاً
برعکسی!
هاها…
من اینجا چه
غلطی میکنم
دوستپسرت حتماً
از این تیپاس.
خب…
راستش اصلاً…
راستی، واقعاً
دوستپسر نداره؟
ما هیچوقت
راجعبه این چیزا
حرف نزدیم.
چهجور کاری
میکنی؟
توی تیم
بازاریابی H&G کار
میکنم.
واو، چه
شغل خوبی!
کنجکاوم ببینم اوضاع
دیتینگش چطوره…
خب،
فکر کنم.
آها…
هی، چرا تنها داری
میخوری؟!
بیا دیگه،
به سلامتی!
اوه…
تختدوطبقه
قسمت ۱۰
هاها…
تقتق
تو خیلی آدم
خوبی هستی… شمارت
رو میخوام…!
…اینقدر بدمسته؟
فکر نمیکنم
اونقدرم بد بود…
نا-هیون، پاشو.
برو رو تخت بخواب.
نه، دوستپسرت
میاد اینجا.
داره تا دیروقت
کار میکنه…
فکر نکنم بیاد.
واقعاً؟ باشه!
سونگبین.
فکر کنم باید شب بمونه.
پاشو!
آه، باشه.
اینجاست که حسرت میخورم
چرا مرد به دنیا اومدم.
سونگبین،
کمکم کن.
ببخشید؟
مرسی… باشه!
آه… صبر کن…!
سونگبین،
سونگبین…! کمرش
رو بگیر!
کمر؟ کمر؟!
سونگبین،
فقط به خاطر اینکه
خوابه نمیتونی این کار
رو بکنی…
این یه
اشتباه بود!
سونگبین،
چشات…
باید چشامو
بپوشونم.
شوخی کردم.
وقتی مست میکنه
شوخی میکنه؟
آه، جدی؟
نمیدونستم یه کار کاری در جریانه.
وای، بههرحال…
ببخشید. فقط
آوردمش چون به پیامم
جواب نمیدادی…
نه، گفتم. بهت
گفتم دوستدخترت
رو بیار خونه.
اون دوستدخترم
نیست…
دوستش
داری، مگه نه؟
آه…
خوبه به نظر
میرسه. موفق باشی.
…مرسی.
بههرحال،
چطوری بخوابیم؟
هوم…
عقل سلیم میگه
این راه درستیه…
ولی من آوردمش،
پس شاید درست این
باشه که تو تخت خودت
رو داشته باشی…
باشه پس. چون
نا-هیون مهمونمونه…!
این درسته…؟
داریم با هم میخوابیم…؟
این منو یاد ییسول میندازه…
فکر کنم تنها فرقش
اینه که دان-بی اصلاً منو
یه مرد نمیبینه.
هین…
نکنه رفته
دستشویی…؟
تاپ
ها… باید بخوابم
ولی نمیتونم…
صداش خیلی بلنده…
سونگبین،
خوابت نمیبره؟
بیدارت کردم؟
آره… داشتی اینور
و اونور میگشتی. ببخشید،
دو تامون تو این تخت راحت
نیستیم، نه؟
من راحتم، ولی تو
حتماً اذیت میشی.
من همینجا
پایین میخوابم.
آه…!!
دان-بی…؟
…چرا؟
یه دستم بذار زیرت بیا نزدیک تر
دست…؟
…ببخشید؟
اونوقت
میتونی بخوابی.
بیا.
همینجا دراز بکش…
اگه نا-هیون موقع
رفتن ما رو ببینه چی؟
هومم…
قصد نداشتم اون
این کار رو بکنه…
آه، سینههاش…
آه…
ادامه دارد…
Sarrast.com
قسمت 10
یه مردی مهربون،
خوشبرخورد و صمیمی که بشه
باهاش حرف زد؟ اگه آشپزی هم
بلد باشه که چه بهتر!
تو چطور؟
اوه...
اون منم!
اون منم!