کارمند کصخل (بدون سانسور) قسمت ۳ از ۳۱۲ صفحه
مهمان · قسمت ۲ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲
Sarrast.com
خانم
هوانگ.
می‌دونم این وضعیت چه
شکلی به نظر می‌رسه…
ولی قصد
نداشتم جلوی همه
بدگویی‌ات رو بکنم.
فقط می‌خواستم اون
شایعه‌ای که تو تیم پخش
شده رو اصلاح کنم و…
مشکلی نیست…
فکر می‌کنم من
باید ازت عذرخواهی
کنم…
که تا حالا
سرگروه خوبی
برای بچه‌ها نبودم،
آقای یونگ.
همون‌طور
که خودت گفتی،
من حتی نمی‌تونم
بچه‌های تیم رو
جمع کنم
و نیت یه کارمند
زحمت‌کش رو اشتباه
فهمیدم و مدام ازت
فرار کردم…
من
همه‌ی کوتاهی‌هام
رو می‌دونم، ولی درست
کردنشون اصلاً آسون
نیست.
تازه، من یه زن مطلقه‌ی
دارم پیر می‌شم که تنهایی
بچه بزرگ می‌کنه…
پس می‌فهمم چرا
من تیپت نیستم.
ولی با این حال،
دوست دارم جلوی همه‌ی
بچه‌های تیم حواست به
حرف زدنت باشه.
دیوید
یونگ
من… ببخشید،
آقای یونگ.
هفته‌ی دیگه
می‌بینمتون، بچه‌ها.
دیوید
یونگ
به نظر من کسی
که نمی‌تونه کارش رو
درست انجام بده، لایق
سرگروه بودن نیست.
دیوید یونگ
چه از نظر ظاهر
چه از نظر روش کار،
خانم هوانگ اصلاً…
می‌فهمم چرا من
تیپت نیستم.
تنها آرزوم این
بود که بعد از اثبات
خودم اینجا، برگردم به
دفتر مرکزی…
شماره ۰۰-۳۲۱۷۹
تیم فروش ۳ / معاون
مدیر دیوید یونگ
پس چرا اینجا مدام
یه اشتباه بعد از
اون یکی می‌کنم؟
فکر کنم
این‌طوری
دیوید یونگ
آدم رو دلش
می‌خواد همین‌جا
استعفا بده.
آقای یونگ!
ببخشید که وقتی
اون حرف‌ها رو بهم زدی
تا بتونم کمکت کنم،
ناامیدت کردم.
واقعاً قصد
نداشتم شرایط
رو برات سخت‌تر
کنم.
مشکلی
نیست.
آب که از سر
گذشت، چه یک وجب
چه صد وجب.
من حالم خوبه،
پس تو هم نگرانش
نباش، خانم بک.
و-ولی
اصلاً معلومه حالت
خوب
نیست!
صبر کن،
آقای یونگ!
پس چطوره…
یه شام حسابی
مهمونت کنم تو
یه رستوران عالی
که می‌شناسم؟
این هفته عالی
بود، شما دو تا.
آه، خانم
هوانگ…
شما هم همین‌طور.
لعنتی…
زودتر از اداره زدم بیرون که
این‌طوری بهش برنخورم.
منم باید برم. هفته‌ی
دیگه می‌بینمت،
خانم بک.
و-ولی من هنوز
یه حرفی دارم که…
هفته‌ی دیگه
بهم می‌گی.
این بد شد…
چرا باید یه روز همچین
روزی با هم پشت
چراغ قرمز وایسیم؟
با شناختی که ازش
دارم، فکر نمی‌کنم حتی اگه
منو این‌جا ببینه زحمت سلام
دادن به خودش بده…
واقعاً نمی‌دونم چطور
شد که این‌طوری باید مثل
شیشه‌ی شکسته باهاش
راه برم.
اگه اون بچه‌های تیم رو
جمع کرده بود، هیچ‌کدوم از
این‌ها پیش نمی‌اومد!
ها… ولی بازم
من اشتباه کردم که
بی‌موقع حرف زدم…
و اون موقع بود
که جینی…
به هر حال…
خیلی خنده‌دار
نیست؟
تعجبم
که یه دوستی
داره که باهاش
برمی‌گرده خونه.
عجب…
نمی‌دونستم اصلاً
بلده لبخند بزنه.
نکنه از یه
تیم دیگه‌ست که تا
حالا ندیدمش؟
می‌دونی اون
موقع چی گفت؟
تیم فروش ۳ / معاون
مدیر دیوید یونگ
گرخیدم بمولا
فکر نمی‌کردم یهو
به من نگاه کنه.
امکان نداره منو
بشناسه، مگه نه؟
هان؟!
این دیگه چه…
داره باهام طوری نگاه
می‌کنه که خنجر بزنی.
ولی مطمئنم قبلاً
هیچ‌وقت ندیدمش.
یا نکنه از این‌که
بهش نگاه کردم این‌قدر
برخورده که باید این‌طوری
بهم زل بزنه؟
بهتره زودتر برم خونه تا
خانم هوانگ منو نبینه!
ها… دیگه
خسته شدم.
گنجینه‌ی
دیوید
یونگ
باید با یه قوطی
آبجو خودم رو
ریلکس کنم.
خوش
اومدی،
دیوید!
یه هفته‌ی
دیگه رو هم رد
کردی، تبریک!
هل…
هلن…؟ امروز
کار نداشتی؟
نصف روز مرخصی
گرفتم که بیام دیدن تو!
این یه سورپرایزه که مخصوص
خودت آماده کردم، عشقم!
هلن آن
جا خوردی،
مگه نه؟
هلن از زمان دانشگاه
دوست‌دخترمه.
خدایا، هلن.
نمی‌تونم انکار کنم
که یه‌کم تحت تأثیر
قرار گرفتم.
حتماً سرت شلوغ
بوده. چطور وقت
کردی این‌قدر راه بیای؟
دست‌وپا زدم تا بتونم
بیام دیدن دوست‌پسرم!
عجب… امروز
واقعاً روز سختی داشتم.
از کجا فهمیدی که نیاز
دارم ببینمت؟
هان؟ چیزی
شده؟
می‌دونم یه ماهه
همدیگه رو ندیدیم، ولی
این‌طوری چسبیدن به آدم
اصلاً به تو نمی‌خوره.
خب، داستانش درازه…
صبر کن!
اون‌طوری به این
چیز نیاز داریم.
تادا! آبجو آوردم!
آبجو تو
شب جمعه!
این چیز
خاص خودمونه،
مگه نه؟
به سلامتی!
عجب…
پس از همون روز
اول همه کارهاشون رو
می‌ندازن گردن تو؟
باورم نمی‌شه
همچین کاری بکنن.
چطور یه ماه تحمل
کردی و هیچی
به من نگفتی؟
نمی‌خواستم با مسائل
کار، نگرانت کنم.
باید قبول کنم
این دقیقاً همون کاریه
که تو می‌کنی.
سرگروهت بهشون
تذکر نداده یا چیزی؟
اصلاً.
حتی اگه این کار رو
هم بکنه، هیچ‌کس
پلک نمی‌زنه.
ل-لطفاً این کار رو
نکن، آقای یونگ.
تیم فروش ۳ /
سرگروه سارا هوانگ
شاید الان مجرد
باشم، ولی هنوز
یه دختر دارم که
باید بزرگش کنم…
فکر
نمی‌کنم… بتونم جواب
احساسی که به من
داری رو بدم…
و آدم‌های
اون‌جا…
به یه دلیل مسخره
منو با سرگروه
جفت کردن.
ها… همین
فکرش هم سرم
رو درد می‌ندازه.
جفتت کردن؟
سرگروهت زنه؟
خب، آره. چرا
می‌پرسی؟
هومم…
پس چرا
استعفا نمی‌دی و
نمیای با من زندگی
کنی؟
بیا با هم
بریم یه خونه.
چ-چی…؟
می‌خوای… بیام
خونه‌ی تو؟
ولی نمی‌تونم این‌طوری
سربار تو بشم…
خدایا… می‌دونستم
همین رو می‌گی.
اوف…
کارمند کصخل
مترجم :‌Godrax
قسمت سوم
ادامه دارد...
داستان های سکسی
تصویری بیشتر
در Sarrast.com
پایان

قسمت ۳ تمام شد

بدون حساب، امروز ۱ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
به روز هستی

قسمت بعد ۲۳ ساعت بعد

فردا ۰۱:۰۰

وارد شو تا قسمت بعد را خبرت کنیم

این قسمت را دوست داشتی؟

۱ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟۵ نفر حسشان را گفته‌اند
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی کارمند کصخل (بدون سانسور)
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت