چه خبره؟
این همون معاون
جدید نیست که تازگی
منتقل شده اینجا؟
حتی مچش رو
گرفته. نکنه دارن
دعوا میکنن؟
من…!
من فقط
میخواستم درباره
یه موضوع مربوط به
تیممون باهات حرف
بزنم!
قسم
میخورم هیچ
چیز شخصیای در
کار نبود.
حتی اگه
اینطوری بگی…
چی؟
این چه سر و صداییه؟
باز هم خانم
هوانگ؟!
این بار با معاون
جدید؟ دیگه شورش
رو درآوردن…
چی…؟
چرا یهو
رنگش پرید؟
که اینطور…
فکر کنم زیادی عجولانه
نتیجهگیری کردم.
ببخشید،
آقای یونگ.
خواهش میکنم،
خانم هوانگ.
من باعث این
سوءتفاهم شدم. باید
من ازت عذرخواهی
کنم.
خیلی وقته از
موقعیتم دورم.
من جلوتر میرم
دفتر. تو هم یهکم بعد
بیا، آقای یونگ.
باشه، خانم هوانگ.
واقعاً…
هیچوقت
هیچی اونجوری که
میخوام پیش نمیره.
اگه چند ماه
پیش بود…
هیچوقت
برای همچین چیزی
اینقدر احساسی
عمل نمیکردم.
شاید یهکم زیادی به
خودم فشار آوردم.
ها… گندش
رو در آوردم.
حالا شروع حرف
زدن باهاش حتی سختتر
هم شده…
باید کاری کنم
که کارش رو درست
انجام بده تا بقیه
اعضای تیم کارشون
رو نریزن گردن من.
فقط اونوقته
که میتونم کاری در شأن
مقامم انجام بدم و برگردم
به دفتر مرکزی.
با این وضعی که پیش
میره، اصلاً همچین
چیزی ممکن نیست.
بههرحال…
خانم هوانگ و بقیه
کارمندها اونموقع خیلی
عجیب رفتار کردن…
باز هم خانم
هوانگ؟!
این بار با معاون
جدید؟ دیگه شورش
رو درآوردن…
توی همچین موقعیتی آدم اول
از همه این حرف رو نمیزنه…
نکنه توی دفتر یه
جورایی مطروده؟
امکان نداره…
هرچند یهکم توی روابط
اجتماعی دستوپاچلفتیه
و منفعل…
ولی با توجه به چیزی
که این یک ماه دیدم،
توی کارش خوب بود.
وقتی توی
کارش خوبه، بعیده
مطرودش کرده باشن.
ها… من فقط
اطلاعات کافی ندارم که بخوام
نتیجهگیری کنم.
تازه فقط یه ماهه که
منتقل شدم اینجا.
باید یهکم بیشتر
کندوکاو کنم.
باید یه راهی پیدا
کنم که طرز فکرش
رو عوض کنم…
تا بتونم خودم
رو ثابت کنم و از
اینجا بزنم بیرون.
یکی داره عکس میگیره؟
تریسی بک.
یه کارمند دردسرساز
که هیچ کاری نمیکنه
جز سلفی گرفتن…
یا وقتی سر کاره،
آنلاین لباس میخره.
حداقل به
نظر میرسه مهارت
اجتماعی خوبی
داره…
و با کارمندهای
تیمهای دیگه هم
نزدیکه، پس میتونه منبع
اطلاعاتی خوبی باشه.
باید دندان روی جگر
بذارم و ازش بپرسم؟
آقای یونگ؟
چی… چی شده،
خانم بک؟
آه…
تادا!
اومدم ازتون برای یه
چیزی که توش گیر
کردم کمک بخوام.
باشه…
بذارش روی
میزم.
ولی آقای یونگ…
چیزی ناراحتتون کرده؟
تا اونجایی که
میدونم، نه…
چرا میپرسی؟
چه خبره…؟
یکی از تیم
دیگه بهم گفت که
ظاهراً شما و خانم هوانگ
قبلاً توی راهرو داشتید
دعوا میکردید.
یهکم ازش
کشیدم بیرون و گفت
شبیه دعوای عاشقو
معشوق بوده.
خدای من…
حالتون خوبه؟
دعوای… عاشقو
معشوق؟
مردم درباره اون اتفاق
اینطوری میگن؟
حالا که
گفتی…
راستش
یه چیزی هست
که ناراحتم
میکنه.
واقعاً باید قبل از
اینکه ماجرا از دستم
در بره حلش کنم.
چطوره با هم بریم
یه قهوه بخوریم؟
تقریباً وقت ناهاره…
تریسی بک
اگه هر چی
بخوام سفارش بدم
اشکالی نداره؟
معلومه که
میتونی…
خیلی
خوشمزهست!
همیشه میخواستم
این نوشیدنی رو با
همه تاپینگهاش
امتحان کنم!
مرسی،
آقای
یونگ!
خواهش میکنم.
برای مشاورهات که
قیمت کمی نیست.
یهکم استرس
گرفتم که تصمیم
گرفتی از من مشاوره
بخوای.
هههه…
خب، راستش
درباره خانم هوانگه.
میتونم کیک هم
سفارش بدم؟
بفرما…
خب…
ناراحتی که همه فکر
میکنن با خانم هوانگ
دعوات شده…
در حالی
که فقط جلوش
رو گرفتی که فرار
نکنه…
چون یه مدتی بود
میخواستی درباره یه موضوع
کاری باهاش حرف بزنی ولی
اون مدام ازت فرار میکرد؟
ولی…
مطمئنی که
همهش فقط یه
سوءتفاهمه؟
اگه شایعه
راست از آب
دربیاد چی؟
بیخیال…
اگه راست بود، چرا
باید خودم رو به زحمت
میانداختم و از تو
مشاوره میخواستم؟
این کار رو میکنم
تا شایعهای که الان
توی دفتر پخش شده
رو اصلاح کنم.
تازه،
دعوا با خانم هوانگ
هیچ سودی برام
نداره.
شاید برای
تو فرق کنه چون
آدم اجتماعیای
هستی…
ولی خانم
هوانگ یهکم
درونگراست،
پس…
هی! همین
الان بهم گفتی
آدم اجتماعی؟
چ… چی؟ گفتم.
مشکلی هست؟
این اولین باره
که ازم تعریف میکنی،
آقای یونگ!
تیم فروش ۳ /
کارمند تریسی بک
فکر میکردم
اصلاً به هیچکدوم ما
علاقهای نداری.
هیچوقت با ما حرف
نمیزنی مگه اینکه
مربوط به کار باشه.
فکر میکردم یا به ما
فخر میفروشی یا ازمون
خوشت نمیآد.
هههه… دلیلش اینه
که یهکم خجالتیام.
دلیلش اینه
که مدام کارت رو
میریزی گردن من!
که اینطور!
پس میخوای
این سوءتفاهمی که با خانم
هوانگ داری رو حل کنی…
و رابطهت رو باهاش
درست کنی، درسته؟
دقیقاً. ولی تقریباً هیچی
دربارهش نمیدونم…
فقط نمیتونم
بفهمم چطور بهش
نزدیک بشم، چون
زیاد اینجا نبودم.
هوم…
نمیدونم این
به کارت بیاد یا
نه…
ولی به نظر میرسه بقیه
سرگروهها زیاد خانم هوانگ
رو تکوتنها میکنن.
واقعاً؟
همه سرگروههای
دیگه معمولاً با هم
ناهار میخورن، ولی خانم
هوانگ همیشه تنها
غذا میخوره.
و وقتی توی راهرو به خانم
هوانگ برمیخورن، پشت
سرش هم میخندن.
اولش همه توی تیم
میخواستن با خانم
هوانگ دوست بشن…
ولی هیچکس واقعاً
نتونست، چون به نظر
میرسید از نزدیک شدن
مردم خیلی معذبه.
آه… و این شاید
یهکم شخصی باشه…
تریسی بک
ولی بیش از ده تا کارمند مرد تا حالا
به خانم هوانگ پیشنهاد دادن!
ببخشید؟
خیلی از کارمندها فکر
میکردن ازدواج نکرده
و باهاش لاس زدن.
فقط فکر
کردم بدونی.
که اینطور…
پس دلیلش این
بود که وقتی خانم هوانگ
فکر کرد من بهش پیشنهاد
میدم، پشت سرمون
پچپچ کردن!
ممنون که
بهم گفتی.
باید برگردیم
سر کارمون تا
عقب نیفتیم.
آه! هنوز برای
اون چیزی که توش
گیر کردم کمکم
میکنی، درسته؟
معلومه…
بقیه سرگروهها
به یه دلیل نامعلوم
خانم هوانگ رو
مطرود کردن…
و با اون اضطرابی
که داره، این حتماً
ترسوتر هم شده.
و علاوه بر این، من
هم یهو از ناکجا
آب در آوردم…
وقتشه
آمپولت
رو بزنی!
و دنبالش کردم
و توی گوشه گیرش
انداختم…
بالاخره فهمیدم
چرا درباره من فکر
اشتباهی کرده.
باید بهش فضا
بدم و با آرامش درباره
مشکلات تیم باهاش
حرف بزنم.
من گرگ بد
بزرگم…؟
واقعاً میخواستم
آرامآرام پیش برم…
و یکییکی
همهچیز رو
حل کنم، ولی…
آقای یونگ!
راسته که خانم هوانگ
وقتی توی راهرو بهش
پیشنهاد دادی ردت کرد؟
توی کافه بهم
گفتی فقط میخوای
درباره کار باهاش
حرف بزنی…
ولی در واقع به خانم
هوانگ احساس داشتی!
چی؟
اینجا حرف خیلی
زود میپیچه، نه؟
چرا قبلاً
خلافش رو
گفتی؟
من که
همتیمیات بودم
باید اول از همه
میفهمیدم!
خانم بک! جلوی
همه کارمندها
داری چی میگی؟
همین چند وقت
پیش همهچیز رو برات
توضیح دادم!
بیخیال.
ولی کارمندهای
دیگه چیز دیگهای
بهم میگن.
نمیدونی چقدر
تعجب کردم.
ها… جدی
نمیگی، نه…
اصلاً نمیدونم از کجا
باهاش شروع کنم…
این داره از چی
حرف میزنه؟
آقای یونگ الان
چیکار کرد؟
به خانم هوانگ
پیشنهاد داده؟
با اینکه
میدونست، بازم
این کارو کرد؟
شک دارم. حتماً
اونم مثل بقیه بود.
راست میگی.
اگه میدونست،
نمیتونست این
کارو بکنه.
از وقتی از دفتر مرکزی
منتقل شد اینجا، همیشه
بهمون نگاه بالا بالا مینداخت،
ولی اونم از ما بهتر نیست.
واقعاً بهش
پیشنهاد داد؟
امکان
نداره!
مگه
نمیدونست؟
حالا دیگه اونقدرم
خاص نیست، مگه نه؟
لعنتی… گند
بزرگی زدم…
فکر میکردم
اینجا چون شعبه کوچیکه،
شایعهها خیلی سریعتر
میپیچن…
ولی فکر نمیکردم
اینقدر سریع پخش بشه… مگه
کار دیگهای ندارن؟
هاا…
دقیقاً برای همین
به خانم بک گفتم
چی شده…
که با همه حرف
بزنه و اون شایعهای
که دربارهم پخش
شده رو اصلاح کنه.
ولی اصلاً هیچ
کمکی نکرد…
همه اینا به خاطر
این شد که مجبور شدم
به خانم هوانگ بگم بقیه
تیم چطور کارهاشون رو
میندازن گردن من…
تا جایی که وقت
نداشتم کار خودم
رو انجام بدم!
دیوید یونگ
ولی اینجوری میخوان
محبتهایی که بهشون کردم
رو جبران کنن؟
چطور
میتونید پشت سر
من حرف بزنید
چطور میتونید
پشت سر من
حرف بزنید…
فقط بر اساس
حرف خانم بک و
بقیه کارمندها؟
اِ…
من فقط میخواستم
درباره بازدهی کار تیم با
خانم هوانگ حرف بزنم…
ولی ماجرا از کنترل خارج شد چون
اون یه دلیلی مدام از من فرار میکرد.
خودتون میدونید چه جوریه
هر وقت بشه،
همیشه سعی میکنه
با کسی حرف نزنه.
منم اتفاقی مچش
رو گرفتم که جلوش
رو بگیرم نره…
ولی بقیه کارمندها
وضعیت رو اشتباه
فهمیدن…
چون نمیدونن کار
کردن با اون چه شکلیه.
از بقیه تیمها
خبر ندارم…
ولی شما نباید
اینجوری درباره من
شایعه پخش کنید!
خب…
آ-آقای یونگ. فکر
میکنم بهتره یهکم
آروم بشید-
آروم بشم؟ من الان
آرومتر از همیشهام.
دیوید یونگ
دیگه حاشیه نمیرم.
تکتک شما
کاملاً بیکفایتید.
من اصلاً نمیفهمم
اینجا چطور هیچ
کاری انجام میشه.
حتی
یه کار ساده رو هم
نمیتونید تنهایی
انجام بدید…
که مجبورم
بیشتر کارهاتون رو من
انجام بدم.
میخواید تعداد
دفعاتی که کارتون رو
انجام دادم رو بگم…
از روزی که
اومدم اینجا؟
میدونم
که من فقط یه
معاون مدیرم که از دفتر
مرکزی منتقل شدم
اینجا…
ولی فکر نمیکنید دارید
از حدتون میگذرید؟
نباید همه کارتون رو
بندازید گردن من.
دقیقاً برای همین
سرگروه باید کارش رو
درست انجام بده. تا تیم
درست کار کنه.
ولی اون هیچوقت
کارمندها رو سروقت
نمیذاره و مدام از همه فرار
میکنه چون حوصله حرف
زدن با اونها رو نداره.
هر کسی که باشه، فکر
نمیکنم کسی که نمیتونه
کارش رو درست انجام بده…
لایق سرگروه
بودن باشه.
و اون شایعهای هم
که پخش شده…
دیوید یونگ
کاملاً چرته.
چه از نظر
ظاهرش چه از نظر
شیوه کارش…
خانم
هوانگ اصلاً تیپ
من نیست…
تیپ…
داشتم از
جلسه بعدازظهر
برمیگشتم…
و دفتر به نظر یهکم
شلوغتر از همیشه
میاومد، آقای یونگ…
آه… بازم
کردم…
همین الان از Sarrast.com
میتونید مانهوای انگلیسیو به
زبان شیرین فارسی بخونید
کارمند کصخل
مترجم
:Godrax
قسمت دوم
چطوری میتونید اینکارو کنید باهاش؟
ادامه دارد...
داستان های سکسی
تصویری بیشتر
در Sarrast.com