هوا اونقدر عالیه
که رو اعصابه.
اسم من دیوید
یونگه. سی
و دو سالمه.
دوستا
دیوید. کِی آزادی؟
چطوره آخر هفته بریم
یهجایی یه چیزی بخوریم؟
یه زندگی اجتماعی
معمولی دارم…
و یه دوستدختر
که قصد دارم
باهاش ازدواج کنم.
و اونقدر توی کارم خوب
بودم که شرکت بزرگهای
که براش کار میکردم
تحت تأثیر قرار گرفت.
همهچیز
آسون بود.
فکر میکردم زندگیم
همیشه همینقدر
آسون میمونه…
ولی همین
غرور باعث
سقوطم شد.
زندگی اونقدری
که اولش نشون
میداد آسون نبود…
خدایا…
فکر نکنم با این
وضعیت هیچوقت
بتونم ازدواج کنم…
۵۰٪-
و اون سرمایهگذاری
که کردم…
۵۰٪-
به ماه!
گفتی
میریم ماه، ای
سگ احمق!
میدونید
آقای…
عام اخه...
حتی سعی کردم برای
پیشرفت، از رئیسهام
چاپلوسی کنم، ولی…
حتی اونم برام
جواب نداد.
و همین شد که
منو منتقل کردن به
یه شعبه کوچیک…
حداقلش
این بود که معاون
مدیرم کردن…
توی یه شهر
کوچیک.
دیوید. روز
اولت چطوره؟
عالی. چون شهر
کوچیکه، ترافیک
تقریباً صفره.
چون اولین بارته که توی شهر
کوچیک زندگی میکنی نگرانم.
تا به محیط کار جدیدت عادت
نکردی به خودت فشار نیار، باشه؟
هلن
یادت نره هر روز بهم
پیام بدی و هر وقت
سختی کشیدی بهم
زنگ بزنی، باشه؟
سختی؟
گفتنش به اون هیچی
رو حل نمیکنه…
حتماً. همین
کارو میکنم!
خودم
از پسش برمیام و هر
چه زودتر برمیگردم
به دفتر مرکزی!
یه جوری خودمو
از این شعبه مزخرف
بیرون میکشم…
به من
گفتن سرگروه جلوی
آسانسورا منتظرمه…
باید خودش
باشه.
ببخشید…
شما سرگروه
تیم، خانم سارا
هوانگ هستید؟
بله…
تیم فروش ۳ /
سرگروه سارا هوانگ
از آشناییتون خوشحالم.
من سارا هوانگ هستم.
سرگروه تیم فروش ۳.
از آشناییتون
خوشحالم، خانم.
من معاون مدیر
دیوید یونگ هستم.
از امروز به تیم فروش ۳
میپیوندم. خیلی مشتاقم
که با شما کار کنم.
درسته…
آهان…
بیشتر باعث
افتخار منه…
داشتم فکر
میکردم چرا زحمت
کشیدن منو معاون
مدیر کردن…
شماره ۰۱-۴۳۱۶۲
تیم فروش ۳ /
سرگروه سارا هوانگ
ولی حالا
که این بیانگیزگیشو
میبینم، فکر میکنم
فهمیدم.
عملاً میخوان من
خرابکاریهای اونو تا وقتی
اینجاست جمع کنم.
چقدر رو اعصابه…
نمیخواد
اینجا
وایسیم.
بریم بالا،
دفتر.
بله، خانم هوانگ.
درها باز
میشن.
ووووژ
از وقتی همدیگه رو
دیدیم حتی یه بارم
بهم نگاه نکرده.
وقتی اینقدر افسرده
و بیانگیزهست، چطور
سرگروه تیم فروشه؟
وقتی حتی نمیتونه
توی چشم کسی نگاه
کنه، چطور تونسته
چیزی بفروشه؟
اول…
باید سعی کنم باهاش
حرف بزنم و بفهمم
چه جور آدمیه.
امروز صبحونه
خوردید، خانم هوانگ؟
آه، بله…
فقط یه
چیز ساده قبل از
اومدن به سر کار.
درسته. این روزا
هیچکس صبحونه
مفصل نمیخوره.
پس معمولاً
ناهار چی
میخورید؟
رستوران
خوبی این
اطراف هست؟
من فقط…
میرم هر جایی
که نزدیک باشه.
آهان!
وقت ناهارمون
اونقدر طولانی نیست
که بشه جای دور
رفت، درسته؟
بله… فکر کنم
همینطوره…
خانم هوانگ.
اتفاقاً سوالی ندارید
ازم بپرسید؟
ببخشید؟
فکر نکنم…
طبقه دوازدهم.
آه…
بالاخره…
درها باز
میشن.
درها دارن…
مشکلش چیه؟
همین که یه جواب
نصفهنیمه به سوالم
داد، در رفت.
خدایا…
وقتی اینقدر
خجالتیه، چطور سرگروه
تیم فروش شده؟
فکر کنم یه حدسی
میزنم چطور.
حتماً با
قیافهش با رئیسها
لاس زده تا به اینجا
رسیده.
این نوع آدمها رو
بیشتر از همه متنفرم.
تیم فروش
۳ / سرگروه
سارا هوانگ
تیسونگ اینتر
لطفاً به من
توجه کنید.
ایشون
آقای دیوید یونگ
هستن که از امروز توی
تیم فروش ۳ با ما
کار میکنن.
لطفاً گرم ازشون
استقبال کنید.
میخواید…
بهشون سلام
کنید، آقای یونگ؟
باشه.
سلام. من معاون
مدیر دیوید یونگ هستم
و از امروز به تیم فروش
۳ میپیوندم.
امیدوارم
عضو خوبی برای
تیمتون باشم.
همه ساکتن و
فقط چون مجبورن
دست میزنن.
فکر کنم کل
تیم از سرگروهشون
الگو گرفتن.
فکر کنم
فهمیدم فضای
اینجا چه جوریه.
سرگروه بیمیل…
تیم فروش
۳ تیسونگ
/ سرگروه
سارا
هوانگ
که فقط به
خاطر قیافهش
به اینجا رسیده.
و اعضای تیمی
که به همون
اندازه بیانگیزهن.
کاملاً معلومه
که سرگروهیش فقط
اسمیه.
همین الان
میخوام هر چه زودتر
ارزشمو ثابت کنم…
ولی اول سعی
میکنم وضعیت اینجا
رو بهتر بفهمم…
در حین اینکه
خرابکاریهای خانم
هوانگ رو جمع میکنم.
کار اینجا اونقدر سخت به
نظر نمیرسه، آب خوردنه.
یک ماه بعد.
آقای
یونگ!
به یه چیزی
برخوردم که
خیلی برام سخت
بود…
میشه شما به
جاش انجامش
بدید؟
حتماً.
منم آقای
یونگ!
میشه اینم شما
انجام بدید؟
منم!
حتماً. همشونو
بذارید روی میزم.
هورا! تو بهترینی،
آقای یونگ!
واقعاً
بهترینی!
لطفاً لایک و
سابسکرایب کنید!
لعنتی…
این بیشرفای
مفتخور!
چند بار کمکشون
کردم چون اونقدر
تنبل بودن که کارشونو
درست انجام بدن…
حالا شروع
کردن همه کارشونو
میندازن گردن من…
و خانم هوانگ هم
معلوم نیست قصد داره
جلوشونو بگیره.
و چون تازه منتقل
شدم، اصلاً توی
موقعیتی نیستم که
به کسی تذکر بدم.
اینجا هیچ
نفوذی ندارم…
پس دارم کار همه
رو انجام میدم،
اونم وقتی حتی
سرگروه هم نیستم!
تیم فروش ۳
/ معاون مدیر
دیوید یونگ
این وضعیت
دیگه نمیشه.
اگه بذارم همینطور
ادامه پیدا کنه، شاید آینده شغلیم
همینجا به عنوان اسب بارکش
غیررسمی تیم تموم بشه.
باید در این
مورد با خانم هوانگ
حرف بزنم.
خانم هوانگ. میشه یه
لحظه با شما حرف بزنم؟
خانم هوانگ.
میشه لطفاً یه لحظه
با شما حرف بزنم؟
تیسونگ /
دیوید یونگ
الان یهکم سرم
شلوغه. ببخشید…
خانم هوانگ.
امروز چی؟
من… یه جلسه
فوری دارم. ببخشید.
آقای یونگ!
لطفاً امروز هم اینو
برام انجام بده.
آخ… این
دیگه خیلی
زیاده…
باید یه بهونه
بیارم و از دستشون
خلاص شم.
امروز هر جور شده
باهاش حرف میزنم.
خیلی زیاد صبر کردم.
خواهش میکنم،
خانم هوانگ.
میشه لطفاً یه
دقیقه با شما
حرف بزنم؟
خانم هوانگ!
میشه دیگه
تمومش کنید؟
چرا مدام از من
فرار میکنید؟!
میخواید
تا کی اینطور
ادامه بدید؟
قبول
ندارید که نمیشه
مدام اینو زیر فرش
خاک کرد؟
خواهش میکنم…
ل-لطفاً این کارو
نکنید، آقای یونگ.
تیم فروش ۳ /
سرگروه سارا هوانگ
شاید الان مجرد
باشم، ولی هنوز یه
دختر دارم که باید ازش
مراقبت کنم…
فکر نمیکنم… بتونم
جواب احساسات
شما رو بدم…
چی؟
باید یه موضوع
کاری رو با شما مطرح
میکردم!
ببخشید آقای یونگ
که اینطوری جلوی همه
پیشنهادتون رو رد کردم…
چی؟
مگه اون سرگروه تیم
فروش ۳ نیست؟
و با معاون
مدیری که از
دفتر مرکزی اینجا
اومده؟
«رد کردن»
دیگه چیه؟
ممکنه…؟
ها؟
ای وای، من الان
چه گندی زدم؟!
سایت سرراست بزرگترین
مرجع داستان های سکسی
تقدیم میکند. Sarrast.com
کارمند کصخل
مترجم
:Godrax
قسمت اول
ادامه دارد ...
داستان های سکسی
تصویری بیشتر
در Sarrast.com